انگار يك نفر آن طرف خط تلفن تمام شد.
" />
انگار يك نفر آن طرف خط تلفن تمام شد.
جيبش از سنگ ريزه پر بود. وقتي كه دستام رو كردم توي جيباش كه مثلا از اين سوزش آني اين سرماي خشك عوضي بتونم قايمشون كنم كه ترك ترك نشه روي پوستم و آويزون اين ماركهاي عجق وجق نشم كه فقط واسه يه ترك يه ميليمتري بايد اسم پدربزرگ نوه ي EVSL رو هم ياد بگيرم، خودم سنگ ريزه ها رو لمس كردم!
نميدونم واسه كدوم گنجيشك روي كدوم درخت كوچه نقشه كشيده بود. فقط ميدونم كه اولين سنگ اش رو من خودم پرتاب كردم. از بد شانسي هم صاف خورد توي شيشه خونه شون! همون شيشه قرمزه بود كه هميشه با انگشت به هم نشونش ميداديم ميگفتيم يكي اون پشت از لاي اين قرمزي داره ما رو ميپاد كه از اين ور كوچه به اون ور كوچه سر همه ماشين ها واميسيم و يكي يكي چرخهاشون رو پنچر ميكرديم و از لاي در فحش هاي چارواداري كه نصيبمون ميشد رو مشنيديم و ميخنديديم!
دقيقا همون شيشه رو شكوندم! حالا ديگه كسي وا نميسه اونجا. كسي هم نيست كه ماشين اش رو توي اين كوچه دارز بي قواره پارك كنه. همه ديگه يه آلاچيق دارن و منت درختهاي كوچه رو نميشكن! ما هم كه ديگه بزرگ شديم و فكر اون نگاه هاي قرمز پشت شيشه و اون بازيگوشي ها از سرمون افتاده كنار همون گنجيشكي كه با سنگ بعدي نشونه اش رفتم!
شهرزاد سپيد گيسو(مادر)
هزار و يك شب ديگر... دارد؟
بريم هواخوري/ مهرداد فلاح
نان برايش چه فرق ميكند كدام دهان؟
خيابان برايش كدام پا؟
كوچه داستان خودش را دنبال ميكند.
بريم هواخوري/ مهرداد فلاح
نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!

اولين روزي كه به خيابان رفتم... همه جا پر از پا بود!
دفتر خاطرات فرشته ها/ كامبيز درم بخش
پاسپورت اش دستش بود وقتي كه آمد توي اتاق. من كه نگاش نميكردم. ترجيح ميدادم اين چند دقيقه آخر بدون حرف بگذره بره و كسي نخواد از كس ديگه اي خداحافظي كنه تا معلوم نيست كي و كجا! ولي آمده بود تا بگه كه دلش تنگ ميشه و مواظب خودم باشم و Keep in touch hunn ! ولي فايده همه اينها چي بود وقتي كه يه چيزي توي اين سينه هامون داشت انگار از جاش كنده ميشد ديگه! همش فكر اينكه اون در لعنتي پشت سرش بسته بشه و بره همه مون رو كلافه كرده بود. ولي حالا درست همون لحظه اي بود كه همه توي سكوت اين چند سال انتظارش رو كشيدن و هميشه تا يكي خواست در موردش حرف بزنه فرشته خانم يك چشم غره حسابي نثارش ميكرد و ما زيپ دهن هامون رو ميبستيم تا بيشتر از اين درمورد آينده اي كه هر لحظه ممكن بود عوض بشه به جز همين يه تيكه Bold شده اش، حرفي زده نشه!
بالاخره رفت. همين ديروز.
حالا فرشته خانم اصلا نميشنوه ولي كسي هم نيست كه بخواد در مورد اين رفتنه كه بالاخره اتفاق مي افتاد حرفي بزنه. همه ساكت يه جوري زل ميزنن به مبل بغل پنجره كه انگار سالهاست همين طوري داره خاك ميخوره!
پ.ن: كافه كاناپه

خداي من! ليلا چه قدر زيبا بود. مخصوصا پرنده اي كه هميشه بالاي چشم هايش در پرواز بود.
دفتر خاطرات فرشته ها/ كامبيز درم بخش
فانوس رو آويزون كرد به اولين ميخي كه روي ستونهاي چوبي ايوون ديد. نور از توي فانوس به هزار زور و زخمت خودش رو از بين لكه هاي سياه و چرب شيشه داشت بيرون ميكشيد. آروم فيتليه رو پايين كشيد. نور توي چربي ها و لكه ها گم شد. دستش رو گذاشت موازي فانوس روي ستون چوبي. نگاهش توي تاريكي مطلق رو به رو گم ميشد. سرش رو پايين انداخت و نشست روي كاناپه چوبي زير پنجره. قژقژ چوب با صداي جيرجيرك ها قاطي شد.
سرش رو تكيه داد لبه پنجره. صداي نفسهاش قطع شد. قژقژ مدام چوب هم. فقط صداي جيرجيركها موند توي تاريكي مطلق رو به رو.
پ.ن: كافه كاناپه

ريش اش رو نتراشيده. سيخ سيخي هاي ريش اش انگار از ته توي پوست اش فرو رفته و حالا حالا ها خيال بيرون آمدن نداره. يه زخم كوچيك روي ابروش هست. درست سمت راست. همون يه تيكه هم سفيد مونده. شالگردنش رو همچين دور گردنش پيچونده كه انگار اين سياه كش زمستون مثل سگ همه رو داره ميلرزونه!
اون تيكه سفيده روي ابروش انگار جاي يه شكستگيه. قراره تا هميشه جاش همون طوري سفيد و خالي بمونه. از لاي در خودش رو ميكشه تو. دره بسته ميشه .انگار واسه هميشه بسته شده باشه! ميشه از پشت شيشه آشپزخونه ردش رو گرفت. شالگردنش رو باز نكرده هنوز. در يخچال رو ميكوبه به هم. آب رو خالي ميكنه توي ليوان. داره مياد پشت پنجره!
اخ!منو ديد!...

من از خورشيد خيلي سپاسگزارم.خورشيد شب نداشت، ماه نداشت، ستاره نداشت،خواب نداشت.با وجود اين، هر روز صبح زود مرا از خواب بيدار ميكرد.
دفتر خاطرات فرشته ها/ كامبيز درم بخش
ليوان اش رو پر ميكنه. رنگ چايي به قرمز ميزنه. توي بلور ليوان داره لوندي ميكنه. دستش رو دور ليوان ميگيره. ديگه چايي رو نميشه ديد. ولي ميشه دستاي سرخ شده از حرارتش رو حس كرد. سرش رو پايين ميگيره. زبونش رو دور لبش ميچرخوه، ليوان رو آروم به لبهاش نزديك ميكنه. بخار چايي توي صورتش پخش ميشه. انگار دستاش ديگه جون ندارن تا يه ميلي متر ديگه بالا بيان و اين لبهاي خيس شده رو داغ كنن.
ميره طرف سينك ظرف شويي. ليوان رو آروم خالي ميكنه. قرمزي چايي توي نقره اي سينك گم ميشه و شسته ميشه. موهاش رو از صورتش كنار ميزنه و ميگه:
تلخ بود!
چراغ آشپزخونه رو روشن ميكنه. مستقيم ميره طرف يخچال. درش رو كه باز ميكنه شيشه سس قل ميخوره و روي كاشي ها پخش ميشه. پاهاش رو ميذاره روي سس كه پخش شده و خنكي اش رو از كف پاش حس ميكنه. دستاش يخ ميكنن. سرش رو توي يخچال ميچرخونه. دستش رو ميبره جلو و توت فرنگي نصف شده روي كيك تولد رو برميداره و ميذاره روي زبونش.
روي سس هاي پخ شده راه ميره تا دم پنجره. دستاي خامه ايش رو ميكشه روي پرده. آروم سرك ميكشه. رفتنگر محله هنوز زير درخت نارون ايستاده تا از شر بارون درامان باشه. گوشه پنجره رو باز ميكنه و تا جايي كه ميتونه خودش رو از چهارچوب پنجره بيرون مياره. يه نفس عميق ميكشه. بوي بارون و خاك و نارون و رفتگر و سس و كيك خامه اي و پرده قاطي ميشه...
به رسم مرغ دريايي
پر از پر تماشايي
به سوز ساز تنهايي
در اين سيلاب زيبايي
برقص...
عكس: ظهر شرجي بهار/ سياهكل
عكاس:خودم
دستش رو گذاشته بود سمت چپ سينه اش. گاهي دستش رو بلند ميكرد و ميكوبيد دوباره همون جايي كه قبلش بود! ميگفت ببين!اينجا يه چيزي هست كه باهاش ميشه همه اتفاقهاي دنيا رو حس كرد. از كوچيك تا بزرگ. از خوب تا بد. بعد هم همون دست رو برميداست ميكشيد روي موهاش و ميگفت من اينها رو توي آسياب سفيد نكردم!وقتي بزرگ شدي ميفهمي هر كدوم اين چين و چروك ها چقدر پاي آدم آب ميخوره!
پ.ن: كافه كاناپه
با تبر افتاده به جون درخته! صداي زجه هاي درخت بيشتر از صداي برخورد تبر به تنه نحيف اش هست. باد كه ميپيچه لاي برگها و دونه دونه ميرقصونتشون و تا زمين بدرقه شون ميكنه! دستش رو ميكشه روي پيشوني اش و خيسي عرق رو ميگيره و دوباره دسته تبر ميره بالا و تنه درخت ميلرزه!
فكر كنم فرداش بود كه يه قاب چوبي داشتم كه عكس اش رو با تبر توي دستش وقتي داشت درخت رو قطع ميكرد گذاشتم توش و با ميخ كوبوندمش بالاي شومينه!
وقتی ایستادم پشت نرده های چوبی و کوتاهی شون رو با نگاهم متر کردم و سرم رو چرخوندم طرف جنگل فکر میکردم که چقدر راحت میشه از این بالا همه دنیا رو بین دو تا دست جا داد و خم به ابرو نیاورد. وقتی این بالا ایستاده باشی و مست سبزی درختا باشی و همه دنیا خلاصه بشه توی چین چین های رنگی این لباس محلی ها و نفست حبس بشه توی این سکه های 5 ریالی دوخته شده به حاشیه لباس...
عکس : سراوان/ لباس قاسم آبادی
عکاس: خودم!