دستش رو گذاشته بود سمت چپ سينه اش. گاهي دستش رو بلند ميكرد و ميكوبيد دوباره همون جايي كه قبلش بود! ميگفت ببين!اينجا يه چيزي هست كه باهاش ميشه همه اتفاقهاي دنيا رو حس كرد. از كوچيك تا بزرگ. از خوب تا بد. بعد هم همون دست رو برميداست ميكشيد روي موهاش و ميگفت من اينها رو توي آسياب سفيد نكردم!وقتي بزرگ شدي ميفهمي هر كدوم اين چين و چروك ها چقدر پاي آدم آب ميخوره!
پ.ن: كافه كاناپه