sun 273

چراغ آشپزخونه رو روشن ميكنه. مستقيم ميره طرف يخچال. درش رو كه باز ميكنه شيشه سس قل ميخوره و روي كاشي ها پخش ميشه. پاهاش رو ميذاره روي سس كه پخش شده و خنكي اش رو از كف پاش حس ميكنه. دستاش يخ ميكنن. سرش رو توي يخچال ميچرخونه. دستش رو ميبره جلو و توت فرنگي نصف شده روي كيك تولد رو برميداره و ميذاره روي زبونش.
روي سس هاي پخ شده راه ميره تا دم پنجره. دستاي خامه ايش رو ميكشه روي پرده. آروم سرك ميكشه. رفتنگر محله هنوز زير درخت نارون ايستاده تا از شر بارون درامان باشه. گوشه پنجره رو باز ميكنه و تا جايي كه ميتونه خودش رو از چهارچوب پنجره بيرون مياره. يه نفس عميق ميكشه. بوي بارون و خاك و نارون و رفتگر و سس و كيك خامه اي و پرده قاطي ميشه...