ليوان اش رو پر ميكنه. رنگ چايي به قرمز ميزنه. توي بلور ليوان داره لوندي ميكنه. دستش رو دور ليوان ميگيره. ديگه چايي رو نميشه ديد. ولي ميشه دستاي سرخ شده از حرارتش رو حس كرد. سرش رو پايين ميگيره. زبونش رو دور لبش ميچرخوه، ليوان رو آروم به لبهاش نزديك ميكنه. بخار چايي توي صورتش پخش ميشه. انگار دستاش ديگه جون ندارن تا يه ميلي متر ديگه بالا بيان و اين لبهاي خيس شده رو داغ كنن.
ميره طرف سينك ظرف شويي. ليوان رو آروم خالي ميكنه. قرمزي چايي توي نقره اي سينك گم ميشه و شسته ميشه. موهاش رو از صورتش كنار ميزنه و ميگه:
تلخ بود!