sun 276

ريش اش رو نتراشيده. سيخ سيخي هاي ريش اش انگار از ته توي پوست اش فرو رفته و حالا حالا ها خيال بيرون آمدن نداره. يه زخم كوچيك روي ابروش هست. درست سمت راست. همون يه تيكه هم سفيد مونده. شالگردنش رو همچين دور گردنش پيچونده كه انگار اين سياه كش زمستون مثل سگ همه رو داره ميلرزونه!
اون تيكه سفيده روي ابروش انگار جاي يه شكستگيه. قراره تا هميشه جاش همون طوري سفيد و خالي بمونه. از لاي در خودش رو ميكشه تو. دره بسته ميشه .انگار واسه هميشه بسته شده باشه! ميشه از پشت شيشه آشپزخونه ردش رو گرفت. شالگردنش رو باز نكرده هنوز. در يخچال رو ميكوبه به هم. آب رو خالي ميكنه توي ليوان. داره مياد پشت پنجره!
اخ!‌منو ديد!...