sun 280

پاسپورت اش دستش بود وقتي كه آمد توي اتاق. من كه نگاش نميكردم. ترجيح ميدادم اين چند دقيقه آخر بدون حرف بگذره بره و كسي نخواد از كس ديگه اي خداحافظي كنه تا معلوم نيست كي و كجا! ولي آمده بود تا بگه كه دلش تنگ ميشه و مواظب خودم باشم و Keep in touch hunn ! ولي فايده همه اينها چي بود وقتي كه يه چيزي توي اين سينه هامون داشت انگار از جاش كنده ميشد ديگه! همش فكر اينكه اون در لعنتي پشت سرش بسته بشه و بره همه مون رو كلافه كرده بود. ولي حالا درست همون لحظه اي بود كه همه توي سكوت اين چند سال انتظارش رو كشيدن و هميشه تا يكي خواست در موردش حرف بزنه فرشته خانم يك چشم غره حسابي نثارش ميكرد و ما زيپ دهن هامون رو ميبستيم تا بيشتر از اين درمورد آينده اي كه هر لحظه ممكن بود عوض بشه به جز همين يه تيكه Bold شده اش، حرفي زده نشه!
بالاخره رفت. همين ديروز.
حالا فرشته خانم اصلا نميشنوه ولي كسي هم نيست كه بخواد در مورد اين رفتنه كه بالاخره اتفاق مي افتاد حرفي بزنه. همه ساكت يه جوري زل ميزنن به مبل بغل پنجره كه انگار سالهاست همين طوري داره خاك ميخوره!

پ.ن:‌ كافه كاناپه