sun 282

نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!