sun 286

جيبش از سنگ ريزه پر بود. وقتي كه دستام رو كردم توي جيباش كه مثلا از اين سوزش آني اين سرماي خشك عوضي بتونم قايمشون كنم كه ترك ترك نشه روي پوستم و آويزون اين ماركهاي عجق وجق نشم كه فقط واسه يه ترك يه ميليمتري بايد اسم پدربزرگ نوه ي EVSL رو هم ياد بگيرم، خودم سنگ ريزه ها رو لمس كردم!
نميدونم واسه كدوم گنجيشك روي كدوم درخت كوچه نقشه كشيده بود. فقط ميدونم كه اولين سنگ اش رو من خودم پرتاب كردم. از بد شانسي هم صاف خورد توي شيشه خونه شون! همون شيشه قرمزه بود كه هميشه با انگشت به هم نشونش ميداديم ميگفتيم يكي اون پشت از لاي اين قرمزي داره ما رو ميپاد كه از اين ور كوچه به اون ور كوچه سر همه ماشين ها واميسيم و يكي يكي چرخهاشون رو پنچر ميكرديم و از لاي در فحش هاي چارواداري كه نصيبمون ميشد رو مشنيديم و ميخنديديم!‌
دقيقا همون شيشه رو شكوندم!‌ حالا ديگه كسي وا نميسه اونجا. كسي هم نيست كه ماشين اش رو توي اين كوچه دارز بي قواره پارك كنه. همه ديگه يه آلاچيق دارن و منت درختهاي كوچه رو نميشكن! ما هم كه ديگه بزرگ شديم و فكر اون نگاه هاي قرمز پشت شيشه و اون بازيگوشي ها از سرمون افتاده كنار همون گنجيشكي كه با سنگ بعدي نشونه اش رفتم!