
" />
اين روزها، روزهاي گلاويز شدن با خداوند است. همان خداي فرني خور محبوب! هيچ وقت تصوير آن كاريكاتوري كه خداي فرني خور مرا پشت ابرها كشيده بود كه دسته پلي استيشن اش دستش بود و از اينكه آن پايين روي زمين يكي از بندگان اش با يك درخت تصادف كرده است، متعجب مانده از ذهنم نميرود. همان خدايي كه Game Over شد.
حالا اين روزها روزهاي كل كل و تلافي هاي بي حد و حساب است. يكي من، يكي هم جناب باريتعالي!

حرمت نگه دار...دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
...
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد
"حسين پناهي"
همين جوري كه داشتم به روياهاي لذت بخش احمقانه ام فكر ميكردم كه مثل آدامس جويده شده و مزه رفته جويدن و نجويدنش هيچ فرقي ندارد اين روياها يك دفعه اي تمام شد ، چون معمولا اين روياها يك دفعه اي تمام ميشوند. يك دفعه به خودت مي آيي ميبيني يك لبخند آشغال مسخره روي صورت عرق كرده ات نشسته و نيم ساعت است كه داري مزخرفات توي سرت را اين ور و آن ور ميكني و برايشان ديالوگ ميسازي.
اتوبوس نامه/ نسيم داوري
I wasn't mad, I was confused... everyone was talking, talking, talking at me and I couldn't understand a word they were saying, and then their voices became a blur and soon I couldn't even recognize their faces; they were like these blobs and they started to grow fangs and their eyes became green and I knew I had to run away. So I packed my knapsack, got on the train, and looked up at the map and decided I wanted to live on Coney Island. I thought it would be... you know... a real island. That I thought I could hide there like Tom Sawyer and Huckleberry Fin, but imagine my surprise... The teacups were the only ride they would let me on by myself, so I got on it and I started spinning around and 'round and 'round. But I feel like I am still there... spinning 'round and 'round and 'round... and the ride won't stop... You were right, Ray, I am scared. But you're scared too. You're scared as I am and I thought that maybe if we could go together
Uptown Girls
پرسش نامه پايان نامه الهام جلوي رومه. رتبه اش شده 14. نهار رفتيم بيرون. من و الهام چيزي نخورديم. فرناز همزمان با حرف زدنش هي قاشق اش رو پر و خالي ميكرد. من با در آب معدني كه روي ميز بود بازي ميكردم. بعد هم گفتم خوشحالم. براي الهام. براي مرجان و براي سپيده. خوشحالي ام رو با خالي كردن شيشه آب معدني روي ميز كاملا نشون دادم. سه تايي داشتيم ريسه ميرفتيم از خنده.
يه بسته KitKat Dark جلومه. دو سومش رو خوردم. يه استكان هم بغل دستش هست كه خط چايي Twinings وسط اش مونده.صبح آب قطع بود. نشد بشورمش. گوشي ام رو گذاشتم روي فيش حقوقي ام. هر ماه فيش حقوقي رنگ پريده تر ميشه! يه دستمال كاغذي مچاله هم هست. فكر كنم باهاش دستم رو تميز كردم بعد از اينكه انگشت اشاره ام رو فروبرده بودم توي قوطي Nutella. فكر كنم ساعت 10 بود. يه جاي رژ لب هم كنارش هست! نميدونم مال كي بوده!
دوباره به پرسش نامه الهام نگاه ميكنم. درمورد اعتقاد به خداست. نوشته آيا تا حالا خودتون رو در آغوش خدا احساس كردين؟ مدادم رو تراشيدم. از صداي تراشيده شدن مداد توي اين مدادتراش هاي روميزي يه حس خوب بهم دست ميده. انگار يه نفر رو بخواي بتراشي تا ازش يه چيز دلخواه بسازي. دارم به اين فكر ميكنم كه خدا هم ما رو ميتراشه. انگار زندگي يكي از همين مدادتراش روميزي ها باشه كه ما هي توش داريم چرخ ميخوريم و خدا داره از صداش لذت ميبره.
نوك مدادم تيز شد. يه بار ديگه به پرسش نامه نگاه ميكنم. انگار خدا داره ميرقصه روي برگه هاي پرسش نامه تا بدونه كه من دقيقا دارم چه فكري درموردش ميكنم! مدادم رو توي دستم ميچرخونم. ته اش رو توي دهنم مزه مزه ميكنم. مزه چوب ميده. يه كم هم شور هست. زير برگه مينويسم:
خداي فرني خور من تنها گرداننده بازي است!
در باز شد. يك نفر آمد تو آن هم باز دارد اسكاچ ميفروشد. نميدانم چرا همه فقط در اتوبوس به فكر خريد و فروش اين كالا مي افتند. شايد هواي اتوبوس با اسكاچ ابردار سازگارتر است. چند نفر از او خريد كردند. خدا عمرشان دهد. هرچند كه من مطمئنم از آن چند نفر نيم چندشان هنوز اسكاچ ظرفشويشان پاره و كهنه نشده. شايد هنوز هم يكي زاپاس در كابينت زير ظرفشوئيشان داشته باشند. به هر حال خريدند.
در عرض 3 تا ايستگاه اتوبوس تبديل به يك شنبه بازار پانزده دقيقه اي شد. فقط جاي يك قصاب و يك كليدساز خالي بود. حتي نوازنده هم داشتيم او با آكاردئونش آهن سلطان قلبها را ميزد و با همان آهنگ يا مولا دلم تنگ اومده را ميخواند.
اما هيچ كس از او خريد نكرد. با اينكه مطمئن بودم كه در كابينت زير ظرفشوئيشان هيچ آكاردئوني نداشتند و شعرهاي او را هم بلد نبودند زمزمه كنند.
اتوبوس نامه/ نسيم داوري

This Photo Is not By me
شايد فرقي نداشته باشد. براي كسي كه پاهايش را آرام آرام ميكشد روي لاين هاي سفيد وسط اتوبان چه فرقي دارد كدام ماشين نوربالا بيايد!كدامش دستش را از روي بوق برندارد. كدامش با سرعت نور بگذرد برود رد كارش. كدامش همين جسمي كه اين پاها با خود اين ور و آن ور ميكشند را له كند و با آسفالت داغ يكي كند. كدامشان همان گوشه كنار ها بايستد و لال ماني هايش را يك جا كنار همين خيابان براي همين جسد متحرك جبران كند! كدامشان دستش را از شيشه بيرون بياورد تا خاكستر سيگارش را تقسيم كند با بادي كه به اجبار آبي روسري امتداد همين پاها را با خود ميكشاند تا طاق هفتم آسمان!
ولي شايد فرق كند. براي همين پاها، همين دستها، همين نگاه ها، همين لبخندهاي ماسيده، كه همان عابر اولي دنده عقب برگردد. پاهايش را جفت كند كنار پاهاي خسته اش! و باز با هم اين سفيدي بي انتها را بروند!
پ.ن: كافه كاناپه

و اين حال تمام الان من است!
بعد از يك شب طولاني نشستن روي اين صندلي هاي فلزي يخ كرده توي بالكن كه خيسي بارون روشون هنوز مونده يه طوري مور مور ميكنه آدم رو كه فكر ميكني اگه اين حوله ها دورت نبود الان ممكن بود تا مغز استخوانت از اين سرما بلرزه.

Wild and free i could feel the sun
Dj let it play, I just can't refuse it
;)
ساعت 3.16 هست. صداي اذان مياد. اذان بي موقع! خانم جان بود ميگفت كه اذان بي موقع دنبالش يك خبر ناخوشايند مي آيد. اين روزها خوشايند نيست. اينكه وسط تمام اين ناخوشايند ها قرار است چه چيز ديگري بدتر از اينها اتفاق بيفتد ديگر دست آن بالا سري است كه هنوز ظرف فرني اش را در دست دارد و به اين خيمه شب بازيهاي ما روي زمين از ته دل ميخندد. معلوم نيست كي ميخواهد بزرگ شود...
پ.ن: كافه كاناپه
هميشه بود. هر جاي اين پياده روهاي خيالي كه نگاه ميكردي بود. انگار ريشه دوانده باشد زير تمام اين كاشي ها و آسفالتهاي داغ. هر جا كه روزنه اي بود خودش را بيرون ميكشيد. مثل همين عشقه ها پهن ميشد و سراسر دنيا را ميگرفت.
ولي اينكه نميتوانست به درد خودش هم بخورد دردي بود، به درد ما كه بماند...
خيابان به خاطر اتفاقي مثل من و تو بند نمي آيد!
بد نيست آدمها كمي خفه شوند و با هوشياري به آنچه ميبينند بينديشند
"مارسل مارسو"
رفتيم يكي از اون گلدونهاي گنده رو خريديم كه گذاشته بود روي پله آخر توي گلخونه. بعد گفتيم كه دورش رو هم روبان هاي قرمز بپيچن چون ميدونستيم كه اون از روبان قرمز خوشش مياد. با اينكه اون قرمزي وسط اون سبزي برگهاي گلدون داشت يه جوري ميرفت روي اعصاب همه ولي من دو تا دستم رو محكم دور گلدون نگه داشتم كه كسي بهش نگاه چپ نكنه!
آخرش هم تا رسيديم در خونه شون و من گلدون رو دست به دست كردم تا برسه به صاحب اصلي اش يكي انداختش و فقط ديدم كه كه چند تيكه شد و همه اون خاكهاي خيس پخش شد وسط زمين و روبانها شروع كردن توي هوا به رقصيدن! دلم واسه گلدونه بيشتر از دستهاي خون آلود اوني كه انداخته بودش سوخت!
Without soul
P.s: photo by me