sun 298

شايد فرقي نداشته باشد. براي كسي كه پاهايش را آرام آرام ميكشد روي لاين هاي سفيد وسط اتوبان چه فرقي دارد كدام ماشين نوربالا بيايد!‌كدامش دستش را از روي بوق برندارد. كدامش با سرعت نور بگذرد برود رد كارش. كدامش همين جسمي كه اين پاها با خود اين ور و آن ور ميكشند را له كند و با آسفالت داغ يكي كند. كدامشان همان گوشه كنار ها بايستد و لال ماني هايش را يك جا كنار همين خيابان براي همين جسد متحرك جبران كند! كدامشان دستش را از شيشه بيرون بياورد تا خاكستر سيگارش را تقسيم كند با بادي كه به اجبار آبي روسري امتداد همين پاها را با خود ميكشاند تا طاق هفتم آسمان!
ولي شايد فرق كند. براي همين پاها، همين دستها، همين نگاه ها، همين لبخندهاي ماسيده، كه همان عابر اولي دنده عقب برگردد. پاهايش را جفت كند كنار پاهاي خسته اش! و باز با هم اين سفيدي بي انتها را بروند!

پ.ن: كافه كاناپه