sun 300

در باز شد. يك نفر آمد تو آن هم باز دارد اسكاچ ميفروشد. نميدانم چرا همه فقط در اتوبوس به فكر خريد و فروش اين كالا مي افتند. شايد هواي اتوبوس با اسكاچ ابردار سازگارتر است. چند نفر از او خريد كردند. خدا عمرشان دهد. هرچند كه من مطمئنم از آن چند نفر نيم چندشان هنوز اسكاچ ظرفشويشان پاره و كهنه نشده. شايد هنوز هم يكي زاپاس در كابينت زير ظرفشوئيشان داشته باشند. به هر حال خريدند.
در عرض 3 تا ايستگاه اتوبوس تبديل به يك شنبه بازار پانزده دقيقه اي شد. فقط جاي يك قصاب و يك كليدساز خالي بود. حتي نوازنده هم داشتيم او با آكاردئونش آهن سلطان قلبها را ميزد و با همان آهنگ يا مولا دلم تنگ اومده را ميخواند.
اما هيچ كس از او خريد نكرد. با اينكه مطمئن بودم كه در كابينت زير ظرفشوئيشان هيچ آكاردئوني نداشتند و شعرهاي او را هم بلد نبودند زمزمه كنند.

اتوبوس نامه/ نسيم داوري