پرسش نامه پايان نامه الهام جلوي رومه. رتبه اش شده 14. نهار رفتيم بيرون. من و الهام چيزي نخورديم. فرناز همزمان با حرف زدنش هي قاشق اش رو پر و خالي ميكرد. من با در آب معدني كه روي ميز بود بازي ميكردم. بعد هم گفتم خوشحالم. براي الهام. براي مرجان و براي سپيده. خوشحالي ام رو با خالي كردن شيشه آب معدني روي ميز كاملا نشون دادم. سه تايي داشتيم ريسه ميرفتيم از خنده.
يه بسته KitKat Dark جلومه. دو سومش رو خوردم. يه استكان هم بغل دستش هست كه خط چايي Twinings وسط اش مونده.صبح آب قطع بود. نشد بشورمش. گوشي ام رو گذاشتم روي فيش حقوقي ام. هر ماه فيش حقوقي رنگ پريده تر ميشه! يه دستمال كاغذي مچاله هم هست. فكر كنم باهاش دستم رو تميز كردم بعد از اينكه انگشت اشاره ام رو فروبرده بودم توي قوطي Nutella. فكر كنم ساعت 10 بود. يه جاي رژ لب هم كنارش هست! نميدونم مال كي بوده!
دوباره به پرسش نامه الهام نگاه ميكنم. درمورد اعتقاد به خداست. نوشته آيا تا حالا خودتون رو در آغوش خدا احساس كردين؟ مدادم رو تراشيدم. از صداي تراشيده شدن مداد توي اين مدادتراش هاي روميزي يه حس خوب بهم دست ميده. انگار يه نفر رو بخواي بتراشي تا ازش يه چيز دلخواه بسازي. دارم به اين فكر ميكنم كه خدا هم ما رو ميتراشه. انگار زندگي يكي از همين مدادتراش روميزي ها باشه كه ما هي توش داريم چرخ ميخوريم و خدا داره از صداش لذت ميبره.
نوك مدادم تيز شد. يه بار ديگه به پرسش نامه نگاه ميكنم. انگار خدا داره ميرقصه روي برگه هاي پرسش نامه تا بدونه كه من دقيقا دارم چه فكري درموردش ميكنم! مدادم رو توي دستم ميچرخونم. ته اش رو توي دهنم مزه مزه ميكنم. مزه چوب ميده. يه كم هم شور هست. زير برگه مينويسم:
خداي فرني خور من تنها گرداننده بازي است!