
" />
There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back
...
Match Point
پیرمرد میگفت این از همان راه هایی است که باید پیاده رفت. کنار جاده هم در حال له له زدن از تشنگی باشی، در حال مرگ باشی، روی خاکها در حال قلت زدن هم باشی، کسی نیست بیاید یک ترمز 5 ثانیه ای بزند بغل پایت و بگوید خرت به چند من است!
خودت باید بلند شی آن دست دیگرت را بگیری و پاشنه را ور بکشی و راه بیفتی. ته هم که ندارد این راه بی صاحب مانده. فقط یک همت حسابی میخواهد که آن را هم نداری!
شاید برای همین است که هنوز من و پیرمرد کنار هم قدم میزنیم! چون آن همتی که اسمش را میبرد، چیزی است که او هم در آرزویش است. درست مثل من...
میدانست بلیط های روی پیشخوان انتظارش را میکشند، آرام قدمهایش را شمرده تر کرد. با یک جست سریع بالای جدول رفت و قدمهایش را تا سر پیچ شمرد. صد تا بیشتر نبود. همان طور که انتظار را داشت. یک لبخند عمیق نشست گوشه لبش. لابد به یاد رویاهایش افتاد. همیشه میخواست یک روز آخری در کار باشد تا خیابان را برای آخرین بار گز کند و قدمهایش را حین راه رفتن روی جدول بشمارد.
پایین آمد. صبح آخر وقت بود. بلیط روی پیشخوان منتظرش بود. خط کشی های سفیدتر از هر روز به نظر میرسیدند. انگار همه چیز آماده باشد برای آخرین ها، آخرین شمردن، آخرین قدم، آخرین نفس عمیق پردود پشت چراغ قرمز!
رو به روی در آژانس هواپیمایی که ایستاد میدانست چیزی جا مانده است. درست پشت سر، برگشت، خودش را کشاند کنار پیرمردی که روی سه پایه چوبی اش رو به روی دکه روزنامه فروشی نشسته بود و دنیا را در تیتر خبرهای هر روز خاکستری براق میدید، همان جا آخرین عکس یادگاری اش را انداخت...

لازم است آدمهای دوروبرم را جابهجا کنم٬ بعضیها بیش از حد نزدیک شدهاند که لایق نیستند٬ بعضیها دور ماندهاند که حقشان نیست...بعضیها رهگذرند جا و مکان ندارند٬ قدم میزنند توی دل٬ روی اعصاب٬ پشت سر...یا باید یکجا میخشان کنم یا سیمخاردار بکشم که نزدیک من نیایند٬ یای سختترش این است که تمرین کنم باشند و قدم بزنند و به هیچم نباشد.
همه لزوماً حضورشان تأثیر ندارد و رفتنشان هم توی دلت را حفره نمیکند٬ ولی گاهی آدمهای قشنگی وارد زندگیات میشوند٬ بزرگ و تأثیرگذار٬ لازم است صندلی بیاوری٬ جلوی چشمت یا توی دلت جایشان دهی٬ آرایش بقیه را عوض کنی٬ مرزها و سیمها را از نو بکشی٬ مگسها را بکشی٬ کثافتهای وجودت را دور بریزی٬ فرش پهن کنی... بعضی حضورها همه چیز را زیر و رو میکند و من دلم همیشه از این حضورهای پر هیاهو میخواهد٬ تا همه چیزم دوباره نو شود٬ تا مسخ شوم و همه دیوارها را خراب کنم٬ رنگ بپاشم به هرچه درونم بیرنگ مانده و تمام بندهایی که از جنس محبت نیست را بی هیچ ملاحظهای ببرم.
نشسته بود آن طرف سرگرم مطالعه کتاب رو به رویش بود. گاهی سرش را بالا می آورد، انگار میخواست کلمات را با زبانش مزه مزه کند. کلمات از چشمهایش میزدند بیرون، در هوای خفه و گرفته رو به رویش میرقصیدند و بین موهایش جست و خیز میکردند و آرام از کنار طره های پریشان سر میخوردند داخل دهانش و مزه مزه میشدند!
آن وقت نگاهش را بر میگرداند به گلدان خالی لب پنجره و لبخندی عمیق مینشست بر چهره خالی و قاب گرفته اش. انگار گلدان هم کلمه ای بود رقصنده در نور منعکس شده از شیشه!

عزیز دلک... فروو خوشکلک... گنجیشک دلت... میزنه پرک... کاسه دلم... برداشته ترک... یک امشب نباشی دلتنگک...
تولدت مبارک فروووی نازنینم :*
عکس: فرناز/ 2 فروردین 1387/ سیاهکل
عکاس: خودم
Undying love is like the ghost in your villa. Everybody talks about it, but try and find one person who has seen it
A Good Woman
Don’t tell me I'm too late
حتی اگه یه ساندویچ گنده پر از پنیرپیتزا هم باشم، باز هم خدا فقط یک گاز کوچولو میزند از این کنار و میرود رد کارش! مثل همان مسافرهایی که به عشق این رستورانهای جاده شمال، بی گدار یک پایشان روی ترمز گیر میکند و سفر تک نفره اش را برای یک ساعت با میزها و صندلی ها و آهنگ های له شده و داغان رستوران تقسیم میکند و یک ظرف گنده ترشی سیر را یک جا قبل از غذایش میبلعد و پلو کبابی اش را نصفه نیمه ول میکند میرود یک نفس عمیق پر از بوی سیر میکشد توی هوای خفه و گرم تابستان شمال و یک Tridnet می اندازد بالا و دوباره گازش را میگیرد و محو میشود و تا آخر عمرش هم دیگر گذرش به آن جاده و آن هوا و آن رستوران نمی افتد!
ميرزا گفت: «اين کارها يعني چه؟ من قصر ميخواهم با استخر، اتاقهاش هم همهشان بايد چلچراغ داشته باشند، اصل اصل نه باسمهاي. گوشت با من است؟ بايد مال دورهء لويي پانزدهم باشد. کلک هم بي کلک، که توي اين کار ديگر کلاه نميشود سرم گذاشت. حتي اگر بخواهي مال دورهء ناپلئون را بهم قالب کني توي کتم نميرود، چه برسد به اين بَدَليهاي ژاپني يا امريکايي. بعد هم ماشين ميخواهم. مال خودم که ديگر آفتابه خرج لحيم است. براي دامادهايم هم ميخواهم. پسرم هم پول ميخواهد، دلار، فقط دلار، نقد. حتي حواله هم قبول ندارم.»
هوا
دوستی من و گلنوش، دختر بازیگوش همسایه، همین دیروز تمام شد. وقتی دیدم که تخس تر از هر پسر بچه ای تیرکمان به دست آسمان را نشانه رفته. وسط این آسمان بی لکه دم کرده تابستان، حتی یک کلاغ پوست کلفت هم نبود، فکر کردم خودش هم نمیداند چه را نشانه رفته. شاید داغی هوا چشمانش را به قیلی ویلی انداخته بود و در ذهنش جوجه کبوترها را وسط این آبی رنگ پریده نشانه رفته بود.
جلو که رفتم، دستم را جلوی چشمانش حرکت دادم. دیدم بی خیال نمیشود، گفت خورشید را نشانه رفته است. خورشید داغ این خرداد لعنتی را!
از آن دریچه های هفت خط است. از همانهایی که هر بار چیزی در آستین دارد تا رو کند و چشمان متعجب ات را از اینی که هست گردتر کند. درست وسط همان دیوار سیمانی بلند. انگار تنها روزنه باقی مانده روی دیوار همین باشد.
نزدیک اش که میشوی دنیای آن طرف شیشه سیاه میشود، سفید میشود، شب و روزش قاطی هم با طیف های رنگی مختلف طنازی میکنند. دقیق تر که باشی انگار چند آدم آن طرف هستند که همیشه به سوی تو می آیند. همانهایی که هیچ وقت نمیرسند. همانهایی که میشوند قهرمان زندگی ات و 24 ساعت همین زندگی را باید در انتظارشان پشت همین پنجره بگذرانی!
هنوز آدمهايي را نديده اي كه بعد از بيست و پنج شش سال عمر لعنتي نميدانند پاهايشان قابليت دور زدن را از يك مانع متحرك دارد و چشمانشان ميتواند به جايي جز به صورت روبه رويشان خيره شود و زبانشان ميشود كه گاهي سكوت كند. تا به حال روي يك زمين خاكستري راه رفته اي كه دريش پر از اشكال نامنظم ليز سفيد باشد و تو مجبور باشي از رويشان رد شوي در حالي كه بداني منشاءاصلي وجودشان چيست؟
اتوبوس نامه/ نسيم داوري
چشمهام رو با پشت دستم فشار ميدم. انگار دلم ميخواد اين گلوله قل قلي چشام رو از حدقه در بيارمش و بگيرمش زير آب يخ يخ يخ و بعد هم دوباره فشارش بدم تو! به عصر فكر ميكنم. به اينكه بايد سه تا دسته گل جدا بخرم برم جشن فارغ التحصيلي اين سه تا وروجك. شايد هم بهتره دو تا دسته گل بگيرم و يه هديه خاص براي فرناز. يادم به جشن فارغ التحصيلي خودم كه مي افته و اون لباس خنده دار و اون كلاه و پياده روي تا در كافه سون و خوردن يه تست گنده با سس سير و تو سر و كله هم زدن و رفتن به عكاسي و چيك چيك عكس گرفتن و بعد هم اون همه دسته گل و خنده هاي زوركي ، يك جورهايي عق ام ميگيره!
به هر حال امروز بايد يكي از همون لبخندهاي زوركي رو بزنم دوباره و برم براي اين سه تا آرزوي موفقيت هاي هر چه بهتر و هرچه بيشتر كنم و بگم كه ديدين تموم شد! چهار سال لعنتي كه براي تموم شدن اش روزشماري ميكردين!
دارم به اين فكر ميكنم كه چقدر دوست دارم سبك نوشته هام رو اينجا عوض كنم. بيام همون سيستم Daily نويسي رو بيارم همين جا و خيال خودم رو از اين همه پراكندگي ذهني راحت كنم!
به اين فكر ميكنم كه بايد اين كتاب library in the twenty first century رو توي يك ماه ميشه ترجمه اش كرد و باهاش چند تا مقاله حسابي نوشت يا نه. به اين فكر ميكنم كه چقدر الان دلم يه ظرف گنده سالاد ميوه ميخواد كه تعداد آلبالوهاش از همه ميوه هاي ديگه اش بيشتر باشه!
به اين فكر ميكنم كه چقدر به يه استراحت طولاني مدت نياز دارم!