از آن دریچه های هفت خط است. از همانهایی که هر بار چیزی در آستین دارد تا رو کند و چشمان متعجب ات را از اینی که هست گردتر کند. درست وسط همان دیوار سیمانی بلند. انگار تنها روزنه باقی مانده روی دیوار همین باشد.
نزدیک اش که میشوی دنیای آن طرف شیشه سیاه میشود، سفید میشود، شب و روزش قاطی هم با طیف های رنگی مختلف طنازی میکنند. دقیق تر که باشی انگار چند آدم آن طرف هستند که همیشه به سوی تو می آیند. همانهایی که هیچ وقت نمیرسند. همانهایی که میشوند قهرمان زندگی ات و 24 ساعت همین زندگی را باید در انتظارشان پشت همین پنجره بگذرانی!