دوستی من و گلنوش، دختر بازیگوش همسایه، همین دیروز تمام شد. وقتی دیدم که تخس تر از هر پسر بچه ای تیرکمان به دست آسمان را نشانه رفته. وسط این آسمان بی لکه دم کرده تابستان، حتی یک کلاغ پوست کلفت هم نبود، فکر کردم خودش هم نمیداند چه را نشانه رفته. شاید داغی هوا چشمانش را به قیلی ویلی انداخته بود و در ذهنش جوجه کبوترها را وسط این آبی رنگ پریده نشانه رفته بود.
جلو که رفتم، دستم را جلوی چشمانش حرکت دادم. دیدم بی خیال نمیشود، گفت خورشید را نشانه رفته است. خورشید داغ این خرداد لعنتی را!