sun 315

حتی اگه یه ساندویچ گنده پر از پنیرپیتزا هم باشم، باز هم خدا فقط یک گاز کوچولو میزند از این کنار و میرود رد کارش! مثل همان مسافرهایی که به عشق این رستورانهای جاده شمال، بی گدار یک پایشان روی ترمز گیر میکند و سفر تک نفره اش را برای یک ساعت با میزها و صندلی ها و آهنگ های له شده و داغان رستوران تقسیم میکند و یک ظرف گنده ترشی سیر را یک جا قبل از غذایش میبلعد و پلو کبابی اش را نصفه نیمه ول میکند میرود یک نفس عمیق پر از بوی سیر میکشد توی هوای خفه و گرم تابستان شمال و یک Tridnet می اندازد بالا و دوباره گازش را میگیرد و محو میشود و تا آخر عمرش هم دیگر گذرش به آن جاده و آن هوا و آن رستوران نمی افتد!