نشسته بود آن طرف سرگرم مطالعه کتاب رو به رویش بود. گاهی سرش را بالا می آورد، انگار میخواست کلمات را با زبانش مزه مزه کند. کلمات از چشمهایش میزدند بیرون، در هوای خفه و گرفته رو به رویش میرقصیدند و بین موهایش جست و خیز میکردند و آرام از کنار طره های پریشان سر میخوردند داخل دهانش و مزه مزه میشدند!
آن وقت نگاهش را بر میگرداند به گلدان خالی لب پنجره و لبخندی عمیق مینشست بر چهره خالی و قاب گرفته اش. انگار گلدان هم کلمه ای بود رقصنده در نور منعکس شده از شیشه!