لازم است آدمهای دوروبرم را جابهجا کنم٬ بعضیها بیش از حد نزدیک شدهاند که لایق نیستند٬ بعضیها دور ماندهاند که حقشان نیست...بعضیها رهگذرند جا و مکان ندارند٬ قدم میزنند توی دل٬ روی اعصاب٬ پشت سر...یا باید یکجا میخشان کنم یا سیمخاردار بکشم که نزدیک من نیایند٬ یای سختترش این است که تمرین کنم باشند و قدم بزنند و به هیچم نباشد.
همه لزوماً حضورشان تأثیر ندارد و رفتنشان هم توی دلت را حفره نمیکند٬ ولی گاهی آدمهای قشنگی وارد زندگیات میشوند٬ بزرگ و تأثیرگذار٬ لازم است صندلی بیاوری٬ جلوی چشمت یا توی دلت جایشان دهی٬ آرایش بقیه را عوض کنی٬ مرزها و سیمها را از نو بکشی٬ مگسها را بکشی٬ کثافتهای وجودت را دور بریزی٬ فرش پهن کنی... بعضی حضورها همه چیز را زیر و رو میکند و من دلم همیشه از این حضورهای پر هیاهو میخواهد٬ تا همه چیزم دوباره نو شود٬ تا مسخ شوم و همه دیوارها را خراب کنم٬ رنگ بپاشم به هرچه درونم بیرنگ مانده و تمام بندهایی که از جنس محبت نیست را بی هیچ ملاحظهای ببرم.