" /> This Is Me: 2008 Archives

28, 2008

sun 344

آدم ها می­آیند
زندگی می­کنند
می­میرند
و می­روند
اما
فاجعه­ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می­شود
که آدمی می­میرد
اما
نمی رود
می­ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته­نشین می شود
که تو می­میری در حالی که زنده­ای
و او زنده می­شود در حالی که مرده است

آزاده طاهائی

sun 343

پرده را کنار که میزنی دیگر خبری از قوطی کبریتهای به هم چسبیده شهر نیست. خبری از خیابانهای شلوغ و پر سر و صدا نیست. خبری از چراغهای همیشه روشن هم نیست! فقط یک ساختمان بلند میبینی که رو به رویت قد علم کرده است و به تمام خیال بافی هایت پوزخند میزند. ساختمانی بلند که حتی یک پنجره هم ندارد تا شاید یکی دیگر مثل تو، درست آن رو به رو نشسته باشد و برای تمام ساختمانهای بلند دنیا غصه بخورد!

27, 2008

sun 242

انگار قرار است آخر همین خیابان همیشه شمردن قدمهایم شروع شود. درست لبه همین جدول که می ایستم نگاهم خیره میماند به بند سبز کفشهایم. بعد شروع میشود...یک...دو...سه... گاهی تا هزار میرسد. گاهی هم رو به روی یکی از همین چنارهای پیر شمردن فراموشم میشود و حواسم پرت برگهای زرد شده وسط تابستان میشود! هرچقدر هم خیره شوم به بند سبز، باز هم یادم نمی آید تا کجا شمردم. چند قدم دیگر مانده تا در خانه. چقدر دیگر باید فکرم را با شمردنهای نامنظم پرت دنیای منظم درختان پیر کوچه کنم!

26, 2008

sun 341
15.JPG


photo by Tomas Munita

23, 2008

sun 340
Read_me_by_Jellebol.jpg

22, 2008

sun 339

آخرین چیزی که باقی موند از کل اتاقم سه تا جعبه پر از عکس و کارت و نامه و Diary و خلاصه هر چیزی که باید نگه داشته میشده ولی جاش فقط میتونسته توی یک جعبه باشه نه هیچ جای دیگه. با اون همه عجله و اون همه کار نشستم روی زمین و شروع کردم به بیرون ریختن محتویات جعبه ها. اون همه کاغذ و اون همه دفترچه و اون همه خاطره... باورم نمیشد که تمام این 24 سال رو توی سه تا جعبه داشته باشم و فقط کافیه که در هر کدوم رو باز کنم و صاف شیرجه بزنم وسط چیزی که اسمش رو میذارن گذشته!
من حتی هنوز اون کارت رو دارم که وقتی بازش میکنی روی صفحه آخرش نوشته:
For the Girl with april in her eyes!

21, 2008

sun 338

I've always waited for that one moment of truth to set me free and change my life forever. but it won't come. it doesn't happen that way

20, 2008

sun 337
earl_grey_by_monstermagnet.jpg


Enjoy your time in our lovely Cafe Canape

19, 2008

sun 336

گذار از تنگناهای زندگی گاه چنان تحولاتی در انسان پدید می آورد که به چشم خود نیز بیگانه مینماید.

آ.ش

13, 2008

sun 335

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود...

12, 2008

sun 334

وقتی آن قدر بزرگ شدم که دستم به طاقچه پنجدری خانم جان رسید دیگر یادم رفت لذت زل زدن به قاب عکسهای خاک گرفته که همیشه آدمهایش مثل چوب کبریت های خشک و بی حالت فقط لبخندها و اخمهای بی رنگ بلد بودند!

9, 2008

sun 333
01AwcA9hE2HQUAAAABAAAAAAAAAAA .jpg

Enjoy your time in our lovely Cafe Canape

8, 2008

sun 332

هیچ!
یک هیچ بزرگ و تو خالی!

7, 2008

sun 331
011_IMG_5460.jpg

6, 2008

sun 330

از این بالا که نگاه میکنی انگار یکی دستش را آورده کشیده روی زمین و یک مشت خاک برداشته، پخش کرده روی شهر. همه اش غبار است. دیگر از قوطی کبریتها و خیابانها و آدمها خبری نیست. فقط گرد و غبار است که جلوی چشمانت میرقصند و یادآوری ات میکنند آن پایین هیچ خبری نیست. درست مثل همین بالا که همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
آن قوطی کبریتها، آن چراغهای قرمز سر چهارراه ها و آن گلفروش های آفتاب سوخته، همان قدر حرفی برای گفتن ندارند که تو که فقط یک ناظری، آن هم از این بالا!

5, 2008

sun 329
227276538_d4595215e8.jpg


This Is What I Feel Now!

2, 2008

sun 328

برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سن ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند

سفرنامه/ شهیار قمبری

1, 2008

sun 327

یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند!