sun 344
آدم ها میآیند
زندگی میکنند
میمیرند
و میروند
اما
فاجعهی زندگی تو
آن هنگام آغاز میشود
که آدمی میمیرد
اما
نمی رود
میماند
و نبودنش در بودن تو
چنان تهنشین می شود
که تو میمیری در حالی که زندهای
و او زنده میشود در حالی که مرده است
آزاده طاهائی
sun 343
پرده را کنار که میزنی دیگر خبری از قوطی کبریتهای به هم چسبیده شهر نیست. خبری از خیابانهای شلوغ و پر سر و صدا نیست. خبری از چراغهای همیشه روشن هم نیست! فقط یک ساختمان بلند میبینی که رو به رویت قد علم کرده است و به تمام خیال بافی هایت پوزخند میزند. ساختمانی بلند که حتی یک پنجره هم ندارد تا شاید یکی دیگر مثل تو، درست آن رو به رو نشسته باشد و برای تمام ساختمانهای بلند دنیا غصه بخورد!
sun 242
انگار قرار است آخر همین خیابان همیشه شمردن قدمهایم شروع شود. درست لبه همین جدول که می ایستم نگاهم خیره میماند به بند سبز کفشهایم. بعد شروع میشود...یک...دو...سه... گاهی تا هزار میرسد. گاهی هم رو به روی یکی از همین چنارهای پیر شمردن فراموشم میشود و حواسم پرت برگهای زرد شده وسط تابستان میشود! هرچقدر هم خیره شوم به بند سبز، باز هم یادم نمی آید تا کجا شمردم. چند قدم دیگر مانده تا در خانه. چقدر دیگر باید فکرم را با شمردنهای نامنظم پرت دنیای منظم درختان پیر کوچه کنم!
sun 339
آخرین چیزی که باقی موند از کل اتاقم سه تا جعبه پر از عکس و کارت و نامه و Diary و خلاصه هر چیزی که باید نگه داشته میشده ولی جاش فقط میتونسته توی یک جعبه باشه نه هیچ جای دیگه. با اون همه عجله و اون همه کار نشستم روی زمین و شروع کردم به بیرون ریختن محتویات جعبه ها. اون همه کاغذ و اون همه دفترچه و اون همه خاطره... باورم نمیشد که تمام این 24 سال رو توی سه تا جعبه داشته باشم و فقط کافیه که در هر کدوم رو باز کنم و صاف شیرجه بزنم وسط چیزی که اسمش رو میذارن گذشته!
من حتی هنوز اون کارت رو دارم که وقتی بازش میکنی روی صفحه آخرش نوشته:
For the Girl with april in her eyes!
sun 338
I've always waited for that one moment of truth to set me free and change my life forever. but it won't come. it doesn't happen that way
sun 336
گذار از تنگناهای زندگی گاه چنان تحولاتی در انسان پدید می آورد که به چشم خود نیز بیگانه مینماید.
آ.ش
sun 335
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود...
sun 334
وقتی آن قدر بزرگ شدم که دستم به طاقچه پنجدری خانم جان رسید دیگر یادم رفت لذت زل زدن به قاب عکسهای خاک گرفته که همیشه آدمهایش مثل چوب کبریت های خشک و بی حالت فقط لبخندها و اخمهای بی رنگ بلد بودند!
sun 332
هیچ!
یک هیچ بزرگ و تو خالی!
sun 330
از این بالا که نگاه میکنی انگار یکی دستش را آورده کشیده روی زمین و یک مشت خاک برداشته، پخش کرده روی شهر. همه اش غبار است. دیگر از قوطی کبریتها و خیابانها و آدمها خبری نیست. فقط گرد و غبار است که جلوی چشمانت میرقصند و یادآوری ات میکنند آن پایین هیچ خبری نیست. درست مثل همین بالا که همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
آن قوطی کبریتها، آن چراغهای قرمز سر چهارراه ها و آن گلفروش های آفتاب سوخته، همان قدر حرفی برای گفتن ندارند که تو که فقط یک ناظری، آن هم از این بالا!
sun 328
برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سن ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند
سفرنامه/ شهیار قمبری
sun 327
یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند!