از این بالا که نگاه میکنی انگار یکی دستش را آورده کشیده روی زمین و یک مشت خاک برداشته، پخش کرده روی شهر. همه اش غبار است. دیگر از قوطی کبریتها و خیابانها و آدمها خبری نیست. فقط گرد و غبار است که جلوی چشمانت میرقصند و یادآوری ات میکنند آن پایین هیچ خبری نیست. درست مثل همین بالا که همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
آن قوطی کبریتها، آن چراغهای قرمز سر چهارراه ها و آن گلفروش های آفتاب سوخته، همان قدر حرفی برای گفتن ندارند که تو که فقط یک ناظری، آن هم از این بالا!