" /> This Is Me: 2008 Archives

28, 2008

sun 397

Winner, winner, chicken dinner

وقتی در برابر 20 طرف مقابلت 21 بیاری، اون هم بارها و بارها... بیشتر از یک آدم خوش شانس هستی!

27, 2008

sun 396

این روزهایی که قبل از زنگ ساعت یک هو چشمات باز میشن و انگار بوی آسفالت خیس کوچه روی بالشت در حال رژه رفتن هست ، به اندازه همین شبهای خصوصی چند نفرمون که به جای استکان های کمرباریک همیشگی و چایی های دبش اش ، پر از لیوانهای گنده با چایی های رنگ پریده هست رو دوست دارم.

22, 2008

sun 395

وقتی غمگین هستیم بهترین کار این است که در گرمای مطبوع تختخوابمان دراز بکشیم و در آنجا، که تمام تلاش ها و درگیری ها پایان می یابد، بهتر است حتی سرمان را زیر پتو کنیم و با تمام وجود خود را به دست امواج گریه بسپاریم، همچون شاخه هایی در باد پاییزی.

مارسل پروست/ از کتاب " پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" اثر آلن دوباتن

21, 2008

sun 394
42-19686477.jpg
Cafe Canape
sun 393

برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است. پس شاید نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی. باید طرز نگاه مثبت تری داشته باشی و سعی کنی بازمانده روز را دریابی. چه حاصلی دارد مدام به پشت سرمان نگاه میکنیم و خودمان را سرزنش میکنیم که چرا زندگی مان آن طور ه میخواسته ایم از آب در نیامده است! کافی است سعی کنیم سهمی که به سرمایه این دنیا اضافه میکنیم حائز حقیقت و ارزش باشد. اگر هم عده ای از ما حاضرند در زندگی فداکاری زیادی از خودشان نشان بدهند تا این قبیل آرزوها را دنبال کنند ود این امر نتیجه اش هر چه باشد، اسباب افتخار و ارضای خاطر است.

بازمانده روز- کازوئو ایشی گورو

20, 2008

sun 392

People don't know how to love. They bite rather than kiss. They slap rather than stroke. Maybe it's because they recognize how easy it is for love to go bad, to become suddenly impossible... unworkable, an exercise of futility. So they avoid it and seek solace in angst, and fear, and aggression, which are always there and readily available. Or
maybe sometimes... they just don't have all the facts

The Upside Of Anger


19, 2008

sun 391

به قول جناب مورفی:
"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"

18, 2008

sun 390

آدمهایی که همه تو را میدانند!

15, 2008

sun 389
42-15406900.jpg


Cafe Canape

14, 2008

sun 388

n every job that must be done, there is an element of fun. You find the fun, and - SNAP - the job's a game

Mary Poppins

13, 2008

sun 387
Mary Poppins.jpg

اون پیاده روی چند ساعته بی صدامون و دوست داشتم وقتی که در به در دنبال این برگهای افرا میگشتیم که یکی اش محض رضای خدا خیس نباشه و بتونیم پاهامون رو روش بذاریم و از صدای خش ش ش ش ش دلپذیرش الکی بزنیم زیر خنده... میدونم هنوز اون قدر سرد نبود که دلمون شالگردن های بلند راه راهمون رو بخواد و اون چایی های شاه توتی که توی دانشگاه میخوردیم و به همه دنیا میخندیدم از بس که هیچ چیز دنیا به هیچ جایمان نبود... ولی من دیروز توی اون پیاده روی دلم یک Mary Poppins خواست! یکی که همه چیزهای شیرین ذهنی رو به واقعیت برسونه...

12, 2008

sun 386

این شبهای پاییزی رو باید با موهات حس کنی اون هم درست وقتی که سرت رو از شیشه ماشین آوردی بیرون و باد به سرعت میکوبونه توی صورت ات!

11, 2008

sun 385

Life is easy when your eyes closed!

پ.ن: کافه کاناپه

8, 2008

sun 384
Cafe Canape :)

7, 2008

sun 383

مست پنهانی کنید همچون خماران!

6, 2008

sun 382

- آقای هامیل میگوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی بزند دیگر واقعا نمیدانم من چه میتوانم اضافه کنم. بشریت فقط یک ویرگول نیست، چون وقتی رزا خانم با آن چشمان جهودیش مرا نگاه میکند نه تنها ویرگول نیست، بلکه حتی تمام کتاب قطور زندگی است و من علاقه یی به دیدنش ندارم.
- وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوبتر به نظر می آیند. اغلب متوجه این قضیه شده ام. وقتی آدم دلش میخواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر میشود.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری

5, 2008

sun 381

عاشق آدمهایی هستم که مثل کتابهای مصور میمونن!

4, 2008

sun 380

گاهی اتفاقهایی باعث میشه بیشتر آدمهای دور و بر خودمون رو بشناسیم. اتفاقهایی که بعضی دوست ها رو دوست تر میکنه و بعضی دوستها رو از رده خارج میکنه، طوری که برن یه گوشه ذهنت که فقط خاک میگیره و اون آدمها رو کمرنگ تر و خاطره هاشون رو محوتر میکنه.
توی همین اتفاق ها هست که میفهمی بعضی ها ذاتا بی لیاقت هستند. همین بی لیاقتهای توهمی... همانهایی که چون خودشون از هر کارشان منظوری دارند و همیشه دنبال نقشه کشیدن برای گرفتن حال دیگران و توی دردسر انداختن شان هستند، توهم برشان میدارد که دیگران هم متقابلا همین کار را میکنند!
بعضی ها هم ذاتا بی اراده هستند. آدمهای بی اراده ای که در کمال حیرت همان آدمهای بی لیاقت به آنها صفت سیب زمینی و بی غیرت میدهند. آدمهایی که به نفسه خاله زنک و سوسن جون هستند و کارشان دخالت در چیزهایی ست که به هیچ وجه بهشان ربطی ندارد! آدمهای بی اراده ای که مثل عروسک خیمه شب بازی در دست این و آن میچرخند و چون گوشت شان زیر دندان آدمهای بی لیاقت است میشوند عروسک کوکی آنها!
آدمهای بی لیاقت تنها میشوند... آدمهای بی اراده بی اراده تر!
چند سال خوب است که از بین همه دوستهایتا بتوانید یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید که از کاهی کوه بسازد و چیزی که ارزش هیچ بحثی نداشته را آنقد بزرگ کند که همه را به جان هم بیندازد و خودش را مضحکه عام و خاص و همه دوستانش کند و از قضا جفت اش یکی از همین آدمهای بی اراده ای باشد که خودش را نخود هر آش میکند؟؟؟ هفت سال؟ هشت سال؟
چه قدر باید طول بکشد که یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید وقتی چیزی را شروع میکند به آخرش نگاه نکند؟ شاید هم نگاه کند ولی نفهمد که با دردسری که درست میکند نه تنها خودش را کوچک کرده بلکه آن آدم بی اراده را هم جلوی تمام دیگران ذلیل و خوار کرده است؟
چه قدر طول میکشد که شما بفهمید این همان دوست جون جونی تان است که رگ گردنتان را هم به خاطرش میزدید؟ چه قدر طول میکشد تا بفهمید همه لیاقت دوستی را ندارند؟
هفت سال؟ هشت سال؟

تعطیلات آخر هفته در کمال حیرت پر بود از همین چه قدر ها... پر بود از شوک های ناگهانی... پر بود از ناباوری هایی که هنوز هم هستند؟ اینکه هنوز هم باور نمیکنم که این همان آدم است...

پ.ن: کافه کاناپه