دلم میخواد توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم.
" />
دلم میخواد توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم.
آدمها می آیند، مینشینند، گپ میزنند، استکان های چایی شان را بر میدارند و به لبهایشان نزدیک میکنند. میخندند. لذت میبرند از با هم بودنهایشان. جدی میشوند. باران آن طرف پنجره شروع به باریدن میکند. اخم ها و جدی شدن ها زیاد میشود. صداها بلند میشوند.
بدون دست دادن میروند
تا همیشه

:)
در مرکز زندگی ما مسئله روابط انسانی ما قرار دارد. به محض اینکه از آن آگاه میشویم، یعنی به محض اینکه به عنوان مسئله ای روشن و نه مانند دری مبهم بر ما حضور می یابد شروع به جست و جوی اثراتش و بازسازی تمام تاریخ بلند زندگی مان میکنیم. در کودکی بیش از هر چیز چشمانی خیره به جهان بزرگترها داریم، تاریک و پر رمز و راز برای ما. این دنیا به نظرمان بی معنا میرسد. چون از کلماتی که بزرگترها بین خود مبادله میکنند هیچ سر در نمی آوریم. نه معنای تصمیمات و اعمالشان را می فهمیم و نه علت تغییر خلق و خو و اخم های ناگهانی شان را. کلماتی که بزرگترها بین خود رد و بدل میکنند را نمی فهمیم و برایمان جذابیتی ندارند. حتی بی نهایت غمگین مان میکنند. اما تصمیماتشان درباره زندگی روزانه مان و بدخلقی هایی که نهار و شام را زهر میکند، به هم کوبیدن ناگهانی در و انفجار صدا در شب برایمان جالب است. فهمیده ایم در پس تبادل کلمات آرام میتواند طوفانی ناگهانی برپا شود.
فضیلت های ناچیز
Your Turn
چهارشنبه 29 آبان 1387
ساعت 12/21
وبلاگ سرمه رو باز کردم. بهش گفتم که دلم فضای اتاقش رو خواست به شدت. کتاب خانم دالاوی رو به روم هست. برای دومین بار هست که این کتاب رو گرفتم دستم برای خواندن. دفعه اول فقط 5 صفحه جلو رفتم و از درک شخصیت ها و زاویه های دید و تمام جزئیات داستانی وبف هیچ چیز درک نکردم.
به جز اتاق سرمه شاید خریدن یک دسته گل بتونه حس کنونی من رو یک مقداری تغییر بده. اتاق سرمه رو فراموش میکنم چون حداقل تا آخر شب حتی اگر بلیط هواپیما هم گیرم بیاد نمیتونم بهش برسم!
دست گل هم... نرگس های سر چهار راه ها هم هنوز آن بوی همیشگی نرگس رو ندارن. دلم به شدت هیچ کس رو نمیخواد. یعنی آدمی که بشناسم و بتونم الان باهاش گپ بزنم تا از این ذهنیت رهایی پیدا کنم رو سراغ ندرام.
به فروه فکر میکنم و عکسی که دیروز دیدم. به خانه یلدا فکر میکنم و اولین عکسهایی که گرفتم. به خواب دیشب ام فکر میکنم و به آن مشت شکلاتی که توی دستام بود. به همه چیزهایی که ناگهانی به ذهنم هجوم آوردن فکر میکنم.
و به اینکه همیشه در منهدم ترین حالت ممکن شروع میکنم به نوشتن!
یکی آن طرف مینویسه : فیلم اش رو دیدی یا کتابش رو داری؟ سلام... تووو تووووو...
دلم حرف زدن با MLD را میخواهد. چیزهای محال...
قرینه است،
این درخت و آن درخت،
بر آبی بی انتهای بالاتر!
تنها جای تو خالی ست،
سبزه قبای خواب و خیال من!
حسین پناهی/ کابوس های روسی
دلم یه باغچه کوچولو میخواد. از همون باغچه هایی که دورش آجرهای کج کج میذارن و با هر فصلی گل همون فصله توش کاشته میشه. الان روزهای بنفشه هست. بنفشه های اصیل. بنفشه های شیرازی! همون بنفشه های بنفشی که دوست داری بهشون خیره بمونی... بعد هم نزدیک های عید به عشق اون پامچال ها و لوندر ها باغچه ات رو زیر رو کنی. چیز زیادی نیست برای خواستن ولی نمیتونم داشته باشم اش.
دلتنگی گوسفندی است.مبهوت. نوعی خلاء مشوش که در سطح اش بحثهایی درباره هوا، درباره فصول و درباره تمام چیزهایی که میشود به درازا صبحت کرد بی آنکه به عمق رفت، پرپر میزند. بی رنجاندن و بی آنکه رنجیده شد. یک وزوز طولانی و آرام پشه.
فضیلت های ناچیز/ ناتالیا گینزبورگ
فکر کن ساعت بزرگ توی راهرو ساعت سه نیم نصف شب رو بزنه و تو بعد از نیم ساعت خواب به خاطر یک خواب کوتاهی که به شدت روت تاثیر گذاشته از خواب بپری و شروع کنی به قدم زدن توی کتابخانه و بری نزدیک پنجره ای که تازه پرده هاش عوض شده و این پرده های جدید به شدت ضخیم هستند و سبزآبی و اولین چیزی که نظرت رو جلب میکنه آدمی هست که توی خیابون داره دود سیگارش رو حلقه حلقه میکنه میفرسته توی هوای بالای سرش!
از نامه هایی که برای دوستانمان میفرستیم جالب تر، نامه هایی هستند که مینویسیم و دست آخر تصمیم میگیریم نفرستیم!
پروست/ از کتاب پروست چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند.آلن دوباتن
- ارتباط باید برقرار بشه و واسه اینکه برقرار بشه باید لحظه ای از این ور قطع بشه
در کشو رو باز میکنم و دنبال کافی میکس دیروز که تا نصفه ریختم میگردم.
- و وقتی درویش ها سرشون رو تکون میدن خون به مغزشون نمیرسه
یک لیوان گنده آب جوشیده که نه داغه نه سرد رو به روم هست. درست جلوی نوشته هاش. کافی میکس رو خالی میکنم توی لیوانه. میشه آب زیپو! انگار یک ابسیلون خاک به یک وان گنده آب جوشیده اضافه کرده باشی. مزه هیچی نمیده
- و میمیرن یک لحظه
دستم میخوره به لیوان و برمیگرده روی کاغذی که چهارساعت داشتم روش گزارش مینوشتم! بلند میشم و میدوم طرف آزاده و یک دستمال ازش میگیرم. دستمال رو میذارم روی تیکه کرمی رنگ کاغذ
- و چون اون طرف زمان وجود نداره
....
کیک خامه ای که به مناسبت به دنیا آمدن دومین بچه یکی از بچه های این طرفهاست رو میندازم توی سطل. بیشتر متاسفم میشم که چرا وقتی خود آدم خوشبخت نیست ( شاید) باید یکی دیگه رو هم به این بدبختی اضافه کنه!
صحبت ها شیفت پیدا میکنه به چیزهای عادی و نرمال و Incoming call و نهایتا Slipper های سبز من! خرسم رو توی Pet Society با صابون هالیوودی که تازه جایزه گرفتم کف بارون میکنم. بوی صابون میپیچه زیر دماغم جدی جدی...
دیوانه شدم! قراره درمورد سینمای موج نو فرانسه حرف بزنیم. بعد قرار میشه درمورد سینمای رئالیستی ایتالیا حرف بزنیم. بعد هم لابد بحث کشیده میشه به...
گوشی یکی داره زنگ میخوره. Papillon هست... سرم رو میذارم روی میز...

حافظه برای آنکه خوب عمل کند، نیازمند تمرین مداوم و بی وقفه است: خاطرات، اگر گاه گداری در گفت و گوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، میروند!
تا به حال شده خودتون رو ببینید که از زندیگتون بیرون میرید و برای همیشه از دسترس خارج میشید؟
هیچ چیز واگیردارتر از حالات روانی نیست
زندگی در پیش رو/ رومن گاری
شاید گاهی لازم باشد خودت را از این جمع های خصوصی بیرون بکشی و صاف فرودآیی بین جمعیتی که آزادی برایشتان به معنای انحرافات جنسی و علف و دود و پک های عمیق است! آدمهایی که قرار نیست جایی از دنیا را فتح کنند یا چیزی به آن بیفزایند یا به جایی برسند. آدمهایی که حتی دور خودشان هم نمیچرخند. ثابت و استوار ایستاده اند همان جایی که از اول بودند! درست مثل پا گذاشتن در کوچه ای بن بست و یک طرفه که فقط میشود رفت و ماند...

قرار شد برام یک شال بلند رنگی رنگی ببافه. یکی از این شالهایی که با بنفش شروع میشه و با آبی Cerulean تموم میشه. ازا ونهایی که وقتی بغلشون میکنی یه حس خوب خل خلی بهت دست میده...