صبح های بهمن ماه، جان میدهد برای پیاده روی دو نفره تو و دوربین ات!
" />
صبح های بهمن ماه، جان میدهد برای پیاده روی دو نفره تو و دوربین ات!
نمیدونم مووبل تایپ دقیقا چه مرگی اش هست که نمیشه عکسی Upload کرد!
روزهای داغون ملخی!
داشتم میرفتم پایین نشسته بود روی پله ها. انگار داشت با سوزن یک چیزی رو میدوخت. آسانسور خراب بود. خراب که نه! یه نفر اون پایین نگهش داشته بود. شاید یکی داشت اسباب کشی میکرد دوباره. حرص نمیخوردم ولی از اینکه این همه طبقه رو باید پله نوردی کنم، زورم گرفته بود. نگاش کردم. نگام نکرد. دستاش خیلی چروکیده بود. ولی نمیلرزید. رفتم... وقتی که برگشتم هنوز توی پله ها بود. حالا یک نفر اون بالا آسانسور رو نگه داشته بود. لابد حالا باید وسایل رو از توی آسانسور بیرون می آوردن. دیگه زورم نگرفت. نشستم کنارش. داشت یه دکمه بنفش رو میدوخت به یک شال بلند قرمز...
امروز این شکلی بود. از این حسهای نگفتنی داشت. از همین حس هایی که براش کلمه پیدا نمیکنی. فقط در حد یک حس ساده و گذرا باقی میمونه. بعد هم یک جایی تموم میشه. مثلا وقتی داری شیر میریزی توی کاسه کرنفلکس عصرانه ات. یک هو به خودت میای میبینی که تموم شده...اثری ازش نیست... چند ثانیه بعدش وقتی داری قاشق ات رو میچرخونی توی کاسه و کرنفلکس ها رو صید میکنی، میبینی که فراموش اش کردی...
... اولین برف شیراز!
امروز اگه مثل سالهای پیش بود، باید الان اون بالا رو به شهر ایستاده باشم. جایی که شیراز زیر ابرهای قایم شده باشه و همه چیز مثل جک و لوبیای سحر آمیز به نظر بیاد. بعد هم صورتم رو بگیرم رو به آسمون و زبونم رو دربیارم تا دونه های برف بشینه روش.
زمانی که زندگی واقعی دیگران را کشف میکنیم، از آن زندگی نهان در زیر زندگی ظاهری، همان اندازه شگفت زده میشویم که وقتی وارد خانه ای با نمای ساده میشویم و میبینیم در آن پر از گنج نهان است یا پر از اتاقهای شکنجه یا اسکلت!
پروست
با 9 ساعت خواب هنوز هم کمبود خواب دارم!!! باید با چوب کبریت پلک هام رو باز نگه دارم... خسته و له و کوفته...!
اون شاخه پیچکی که در یکی از همین روزهای زمستان، با آویزون شدن به درخت همسایه محترم، چیده بودم و از اون روز در تمام ساعتهای کاری جلوش چمشای من هست، دیروز ، ریشه زده!
پ.ن: نارسیس، آزاده!
آخه یه خدای قهار و مجازات کننده چه فایده ای داره؟
شالگردنم رو از روی تخت برداشتم، تنها کاری که باید میکردم این بود که بزنم بیرون. توی آسانسور همراه با آهنگ مزخرفی که پخش میشد شروع کردم به سوت زدن. میدونستم توی این کار افتضاحم. بر عکس همه به جای اینکه سوت رو، رو به بیرون بزنم، هوا رو میکشم تو! به خاطر همین سوتهام همیشه صدای خروسک میده! پام که رسید به آسفالت یخ خیابون دیدم از اون چیزی که فکر میکردم سردتر هست. شالگردنم رو یه دور دیگه پیچیدم! داشتم خفه میشدم! از کنار پسربچه های دبستانی رد شدم. داشتن با کیف هاشون میزدن توی سر هم! سر خیابون اصلی پشیمون شدم. دوباره همون مسیر رو برگشتم. سوار آسانسور شدم. دیگه سوت نزدم. کلید رو توی قفل چرخوندم. هیچ جا اون کاناپه رو به روی تلوزیون با اون پتوی نازک آخر شبها نمیشه...
یک هفته استراحت مطلق در بستر بیماری! خیلی لذت بخش بود واقعا!