" /> This Is Me: 2009 Archives

28, 2009

sun 473

خیلی اتفاقی رفتم Hangin' garden محبوبم... این موقع سال که میشه هزار تا ماشین توی اون کوچه هست و همه درهاشون جعبه های پامچال و شب بو و بنفشه های اصیل رو میچینن روی هم! کار من هم این هست که توی مسیر های سیمانی باریک بین سالنها شروع کنم به آواز خواندن و گلدون انتخاب کردن!!

25, 2009

sun 472

مثل خیلی وقتهای دیگه... یک هیچ بزرگ و تو خالی!

23, 2009

sun 471

این تعطیلی های پشت سر هم آخر هفته ها جون میده واسه مسافرت... حیف که این دفعه باید خانه نشین ماند!

22, 2009

sun 470

دستش را برد طرف صورت پیرمرد. عینک گردش را صاف کرد. خیره مانده بود! روی شیشه عینک ذرات غبار می رقصیدند. عینک را برداشت و به طرف دهانش برد. ها کرد. پیرمرد با دستان چروکیده اش کورمال کورمال دنبال عینک اش میگشت. دخترک بازی اش گرفته بود. عینک را در دستانش مخفی کرد. پیرمرد هنوز دنبال گم شده اش میگشت. دخترک آهسته برخواست، عینک را آرام بر چشمان پیرمرد گذاشت و پیشانی اش را بوسید!

21, 2009

sun 469

روزهای ابری بی باران با هوای دم کرده نزدیک بهار... داشتم به این فکر میکردم که این همه درخت خشک و خالی چه طوری میخوان تا یک ماه دیگه بشن پر شکوفه!

18, 2009

sun 468

دیگه بسه زمستون... اسفند رو هیچ وقت دوست نداشتم!

17, 2009

sun 467

مووبل تایپ دیوانه!

15, 2009

sun 46

بعضی خبرهای یک حس کرختی بی خود و تلخ به آدم میدهد... اینکه باید بعد از شنیدنش بروی بخوابی تا صد سال دیگر! وقتی هم که بیدار شدی یک دوش آب سرد بیگیری که همه اش شسته شود برود پی کارش!

+

14, 2009

sun 465

Cafe Canape

11, 2009

sun 464

فرناز...

9, 2009

sun 463

There is no such thing as a mistake. There are things you do, and things you don't do

8, 2009

sun 462

قرار بود امروز صبح یک کیک شکلاتی خیلی گنده با کلی شمع های رنگی رنگی روش دستم باشه تا ساعت 6 صبح جلوی در اتاق مامان ایستاده باشم و بهش بگم تولدت مبارک... حیف که هوا بارونی شد یک هو. از این صبح های دل انگیزی شد که ترجیح میدی بشینی روی یکی از این صندلی های یخ کرده توی حیاط و این قطره ها دونه دونه هر از گاهی سر از صورت تو در بیارن... با این حال اون تیکه تبریک رو یادت نرفته! قسمت کیک و شمع اش هم موکول میشه به عصر!

7, 2009

sun 461

Cafe Canape

3, 2009

sun 460

The Reader

sun 459

هنوز هم نمیتونم عکس بذارم. میخواستم اون عکسی که آیلار گرفته بود رو بذارم. همونی که یک گلدون گل ارکیده توش هست. کنار یک گلدون سفالی دیگه پر از فلفل.. کنار اون یکی گلدون سفالی پر از جعفریهای سبز!! پشت همون پنجره با اون فضای خاص و اون رنگهای دوست داشتنی اش!

2, 2009

sun 458

نوشته های یک شکل، یک نواخت، یک رنگ، بدون آهنگ خاص همان وبلاگ، بدون ریتم و رنگ همان شخص... بدون من مخاطب... بدون Comment، بی صدا، پاورچین پاورچین...

1, 2009

sun 457

Some things are true whether you believe 'em or not