" /> This Is Me: 2009 Archives

18, 2009

sun 482

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...

16, 2009

sun 481

تا حالا این قدر ذهنم درگیر و خسته نبوده... فکر نمیکنم با یک خواب طولانی یا یک اتفاق مافوق تصور یا هر چیز دیگه ای درست بشه!

10, 2009

sun 480

تا بهار دلنشین، با من بیا آرام جان...

9, 2009

sun 479

دارم به اسباب کشی کردن فکر میکنم. از مووبل تایپ به نمیدونم کجا!

7, 2009

sun 478

اولین خانه ما در خیابان خوشبختی است. اسم کوچه ها را پدر انتخاب میکند. در این خانه خواهرم میمیرد و مادرم میگوید: ما در خیابان خوش بختی بدبخت شدیم!
کوچ میکنیم به شمیران، تپه های الهیه، امانیه، بیابان. آدمها، مشکوک و مبهوت، در گوش هم زمزمه میکنند. میگویند که پدر دیوانه است. شمیران پای کوه و آن سر دنیاست. آنها که به هوش خاکی و ذکاوت قمی پدر اعتقاد دارند دنبال ما می آیند و همسایه میشویم. خانه ای بزرگ، با باغ و حوض و فواره، بر خیابان پهلوی میسازیم و پدر میگوید: این همان خانه ای است که میخواستم. خانه من!

گلی ترقی/ دو دنیا

ادامه دارد...

4, 2009

sun 477

پست بیشتر از 4 خط نمیتونم بنویسم. یک طومار بالا بلند فرستادم برای مووبل تایپ فارسی انگار با دیوار حرف زدم! چرا؟؟؟ ببندم برم!

3, 2009

sun 476

این قدر فکرهای مختلف توی ذهنم هست که نمیدونم دقیقا باید روی کدومش تمرکز داشته باشم!
بین همه اینها همیشه باید مسخره ترین و بی اهمیت ترینهاش ذهنم رو بیشتر مشغول کنه. اینکه من هنوز بعد از تمام این مدت نتونستم با خیلی چیزهای کوچک کنار بیام، همه چیز رو دچار تشنج میکنه!
اینکه قصه همون قصه هست... یک داستان دنباله دار که قرار نیست هیچ وقت تموم بشه. اینکه هر روز آدمها کم رنگ تر و کم رنگ تر باید بشن و تو چهار تا حصار دور خودت رو با دستای خودت هی تنگ تر و تنگ تر کنی که بیشتر از یک نفر که اون هم خودت هستی، دیگه جایی نداشته باشه!
مسخره است...
همه چیز!

2, 2009

sun 475

از مووبل تایپ متنفرممممممممممممممم!

1, 2009

sun 474

میگه یه آدم خودخواه هستی که دور خودش دیوار کشیده و کسی رو به محدوده اطرافش راه نمیده. میگه برات مهم نیست دنیای اطرافت چه شکلی هست و توش چه اتفاق هایی می افته. میگه خودسر و خود رای هستی... خیلی چیزهای دیگه هم میگه!
هستم؟
هستم!