" /> This Is Me: 2009 Archives

30, 2009

sun 547

مجری اخبار سراسری
امروز اعلام کرد که خدا مرده است

+

29, 2009

sun 546
6a00d83451c45669e2011571801db1970b-800wi.jpg


+

28, 2009

sun 545

دانلود ترانه ی ندا کاری از شاهین نجفی

27, 2009

sun 544

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌یحکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حقمردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تااصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پساز آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایلمتعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده وبی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجددانتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی،سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدیداینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهدبود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوتکرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential electionsand the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent andrepressive confrontation of Iranian government against Iranian people'slegitimate and peaceful demonstrations and ask government officials tocomply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitutionwhich emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, providedarms are not carried and that they are not detrimental to the fundamentalprinciples of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sadconsequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republicregime, and observing the mounting evidence of fraud presented by thecandidates and others, we believe that election fraud is obvious and we askfor a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists,censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMSnetwork and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranianpeople as no darkness and suffocation can go on forever. We invite theIranian government to honest and friendly interaction with its people and wehope to witness the narrowing of the huge gap between people and thegovernment.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

sun 543

You are not Alone...

م.ا.ی.ک.ل ج.ک.س.و.ن!!! مرد؟!

23, 2009

sun 542

یک کرختی عجیب و نا امید کننده دارم. مثل خیلی های دیگه منتظر نشستم تا ببینم قرار هست آخرش چه اتفاقی بیفته. گاهی هم مشکی پوش میشم و خودم رو میرسونم به یکی از همین خیابونها و نهایتا چشمهای از حدقه درآمده ام به فریادم میرسه و سالم برمیگردم خونه و هر بار که وارد خونه میشم از روی نوار سبز باریکی که دو هفته قبل دور پیشانی ام میبستم رد میشوم و به این فکر میکنم سیبی که انداخته ایم بالا حالا حالاها باید چرخ بخورد تا برگردد توی دستمان!

روی شهر هم انگار گرد مرده پاشیده باشند. نا سلامتی تابستان آمده. همان تابستان کوتاهی که پارسال با آن همه شور و شوق کنار استخر سپری میکردیمش و من توی داغی آفتاب زیر سایه یکی از همین بیدهای مجنون مینشستم و از پشت لنز دوربینم ام مارال را که زیر دوش می ایستاد نگاه میکردم و هر از گاهی ماشه را میچکاندم و فردایش فلیکر ام پر میشد از عکسهای داغ تابستانی... تابستان و نانا و "دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم" هایمان!

حالا حتی حس این نیست که تلفنت را برداری بچه ها را دور هم جمع کنی و فراموش کنی هر چه شده و هر چه نشده! فقط همه مان دستمان را زده ایم زیر چانه هایمان رو اخبار را دنبال میکنیم و به این فکر میکنیم چه خوب بود اگر هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد و ما با خیال راحت تابستانمان را میگذراندیم! پشت لنز دوربین... زیر دوش آب سرد... کنار آنهایی که دوستشان داریم... بین درختان جینیزبگی...

22, 2009

sun 541

نمیدونم باید الان عکس ندا رو گذاشت لحظه ای که چشماش هنوز به دوربین هست، یا اون لحظه ای که خون داره از چشم و گوشش میزنه بیرون یا عکس اون زن حامله ای که تیر خورده و یا لحظه ای که توی اتاق عمل دارن بچه اش رو از توی شکم تیر خورده اش بیرون میارن و روی بدن بچه یک سوراخ گنده هست... جای تیر...
نمیدونم این روزها باید خفه خون گرفت و چیزی نگفت یا اینکه باید لحظه لحظه اش رو نوشت تا از یاد نره...

نمیدونم باید نشست و تماشاچی این بازی بود یا اینکه ...

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

20, 2009

sun 540

تکیه داده ام به دیوار. دیوار سنگی حیاط. دیوار داغ سنگی حیاط! نیم ساعت بیشتر نگذشته. از... از آفتاب داغ اواخر بهار. کتاب " پروست و من" را ورق میزنم. حواسم هیچ جا نیست. نه به کتاب، نه به فکرهایی که چمباتمه زده اند این گوشه و آن گوشه ذهن. خیره مانده ام. به کلمه ها. به آ های بی کلاه و با کلاه... فکر میکنم به کلاه گشادی که بر سرمان رفته است و قرار است خودمان را به نفهمی بزنیم تا آب از آب تکان نخورد.

" کج خلق و گرفته ام، کج خلقی شومان وار: توالی شکسته ای از حالت های عصبی متضاد، موج هایی از اضطراب، تصور بدترین وضعیت، و سرخوشی نا به هنگام، امروز صبح در اوج دلواپسی بلوری از شادکامی آمد: هوا، موسیقی، قهوه، یک سیگار، یک قلم خوب، صدای اهل خانه."

تمام اعتقادم را از دست داده ام. به هر چیزی که اسمش را گذاشته اند خدا!

مریم آن گوشه نوشته:

گرگ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است


چه قدر خوب بود اگر آدم گاهی میمرد! میمرد تا نمیدید چیزهایی را که این همه...

sun 539

وسط همه این روزهای پر التهاب که سر و تهش معلوم نیست کجاست... تولدت مبارک
و به رسم هر سال

عزیز دلک
فروو خوشکلک
گنجیشک دلت
میزنه پرک...

:**

17, 2009

sun 538
i16_19367441.jpg


بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی


24ero1f.jpg

sun 537

از پس پرده نگاه کن / مثل شطرنجه زمونه/ هرکسی مثل یه مهره / توی این بازی میمونه/ یکی مثل ما پیاده / یکی صدساله سواره/ یه نفر خونه بدوشه/ یکی دوتا قلعه داره/ یه طرف همه سیاهن/ یه طرف همه سپیدن /روبری هم یه عمره/ ما را دارن بازی میدن / اونا که اول بازی / توی خونه تو و من / پیش پای اسب دشمن / اونهمه سرباز و چیدن / ببین امروز هم تو بازی/ میون شاه و وزیرن /هنوزم بدون پرچم / پشت ما سنگر میگرین/ تاج و تخت شاه دیروز / در قلعه شون نمیشه /بخیالشونه که این تاج /سرشونه تا همیشه/ یادشون رفته که اون شاه/ که به صد مهره نمی باخت/ تاج رو از سرش تو میدون/ لشکر پیاده انداخت / اون که ما رو بازی میده/ اونیکه مهره را چیده / اون که نه شاهه نه سرباز /نه سیاهه نه سپیده/

دو تا پاهام حالت فلج پیدا کرده. ثانیه های بی خوابی، عکسها، خبرها، کارتون فوتبالیست های کانال یک، صبح و ورزش کانال دو، لذت نقاشی کانال سه، برنامه های طنز کانال استانی، درست وقتی که همه دنیا دارند ایران من رو به تصویر میکشند... باورش سخته ولی من تصویرهایی که روز دوشنبه رو به روی چشمان خودم، در محیط دانشگاه ش.ی.ر.ا.ز دیدم رو نمیتونم حتی یک لحظه هم از جلوی چشمام محو کنم. دختری که مطمئن بودم جنازه اش هم به دست بچه ها نمی افته دیگه... پسری که ماسک ام رو درآوردم و گذاشتم روی سرش ... فریادها... جیغ ها... ش.ع.ا.ر ها... مردمی که در خونه هاشون رو باز گذاشته بودن تا پناه بدن... پاکت های سیگاری که دست به دست میچرخید و دود میشد... من که مثل دیوانه ها بین جمعیت آش و لاش شده میگشتم تا دوستام رو پیدا کنم... باورش سخته ولی این کابوس یک لحظه از جلوی چشمام کنار نمیره...
تا آخر عمرم هیچ وقت اون چند ساعت رو فراموش نمیکنم

16, 2009

sun 536

خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(
:(

15, 2009

sun 535


But it was only fantasy

The wall was too high

As you can see

No matter how he tried

He could not break free

And the worms ate into his brain


Hey you, don't tell me there's no hope at all

Together we stand, divided we fall>

13, 2009

sun 534

حذف شد

10, 2009

sun 533

حذف شد

9, 2009

sun 532

یک بسته Alpenmilch، یک لیوان شیر، یک خواب کوتاه نیم ساعته با چاشنی صدای پریا...فرناز...پریا... گوش دادن به بحث های خنده دار ص.ی.ا.ص.ی در آرایشگاه. پیاده وری از جلوی س.ت.ا.د سبز رنگ همیشه فعال. نیلوفر با حرفهای جدید، افکار جدید، ولی لبخندهای همیشگی و من که مثل یک وزغ سر تا پا آبی نشسته ام رو به روی چشمان متعجب اش و کتاب "چهره هنرمند در جوانی" را کادو پیچی شده روی میز گذاشته ام و اولش نوشته ام:

"من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم؛ و سعی خواهم نمود با نوعی شیوه ی زندگی یا شیوه ی هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاح هایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم _ سکوت، جلای وطن و زیرکی. "

بعد هم دسر زردالو و طعم تلخ یک خداحافظی!
ما دیروز از بین زنجیر س.ب.ز آدمها رد شدیم تا برسیم به مهمانی ای که تازه از 12 شب شروع شد. چون قبلش آخرین مناظره ای بود که بی پدر و مادری ص.ی.ا.ص.ت را هر چه بیشتر به رخ میکشید. مردم را چه آسان میشود فریب داد. مردمی که کلاه حماقت بر سر میگذارند... مگر میشود سیمای ج.م.ه.و.ر.ی ا.ص.ل.ا.م.ی به همین راحتی عرصه را بدهد دست آدمهایی که برای اثبات خود به هیچ احدی رحم نمیکنند؟؟؟!
نزدیک های صبح هم که شمع ها فوت شد و همه یک صدا با هم تولدت مبارک خواندیم و یک عکس دسته جمعی یادگاری وارانه ای که معلوم است برای نسل بعدی گرفته شده، گرفتیم دوباره از وسط زنجیر س.ب.ز. انسانی رد شدیم و برگشتیم تا یک کمی با بالشمان و خودمان و فکرهای مالیخولیایی وارانه مان خلوت کنیم!

( حذف شد)

لالایی این روزها شده.... در روح و جان من....میمانی ای وطن...به زیر پا فتد آن دلی... که بهر تو نلرزد...

8, 2009

sun 531
n651410042_7121697_7871413.jpg

من و نارین توی ذهن هم نشسته ایم. من رفتم آن گوشه سمت چپ برای خودم یک کاناپه سبز رنگ ساخته ام و نشسته ام رویش و اتفاقا همان حوالی یک پنجره هم هست که میشود از این طرفش ادمهایی را دید که نارین گاهی نگاهشان میکند و توی ذهنش برایشان جایگزینی از عکسها و علامت های مالیخولیایی میسازد. گاهی هم پایم رو می اندازم روی پایم و سرم را تکیه میدهم به پشتی کاناپه سبز رنگم و چشمانم را میبندم و فکر نمیکنم. شاید بعد از این باشد که صدای خر خر ام میپیچد در گوش نارین و او هی سرش را تکان میدهد تا من از خواب بپرم و دوباره از همان دریچه نگاه کنم آن بیرون را! گاهی هم بلند میشود شروع میکنم به قدم زدن. این قدر راه میروم تا نارین سرگیچه بگیرد.

راستی.... این روزها همه خودشان را توجیه میکنند، شما چه طور؟

7, 2009

sun 530

پرده های اتاق ساکت و نامهربانند. پنجره های رو به خیابان های غریبه را میپوشانند. شاید هم من یک غریبه ی مزاحم هستم که باید به حضورش عادت کرد.

ساعت نزدیک یک است. قرار بود امیر خبر بدهد. که لوسیفر زنده میماند یا نه... که زنده مانده یا نه... که حالا این آکواریوم شیشه ای باید جولانگاه یک همستر باشد یا... اشک توی چشمهام جمع شده. یک بغض لعنتی گنده هم دارم.

یعنی این قدر سخت است فهمیدن اینکه میخواهم یک ماه گیاهخوار شوم یا یک ماه توی یک قنادی کار کنم؟؟

تمرکز ندارم! کاش لوسیفر زنده بماند.
:(

6, 2009

sun 529

حذف شد

3, 2009

sun 528
3572900501_193c382c40_b.jpg

روزهای عجیبی رو میگذرونم. روزهایی که پر از ازدحام فکر و آدمه. زندگی ام شده درست مثل یک خیابون شلوغ در شلوغترین ساعت روز! اینکه همه، غریبه و آشنا بی توجه به چراغ قرمز و سبز و زرد و نارنجی و مشکی و ... رد میشن. از وسط باغچه ها میپرن. پل عابر پیاده هیچ مفهومی خاصی نداره. خط کشی های سفید هم! بقیه هم دستشون رو گذاشتن روی بوق و درست زیر پنجره یک بیمارستان بوق میزنند...بوق!
اون خلوتی که همیشه دوست داشتم هیچ وقت به دست نیامده. اون کنج عزلتی که باید گاهی توی زندگی هر کسی پیش بیاد. به صورت روتین... یک نقطه مشخص از سال... ولی وقت همین هم نیست. چرا؟ چون امروز تولد این هست، فردا تولد اون یکی هست، پس فردا اون یکی داره میاد ایران، ... این قدر زندگی درگیر جزئیات هست که کل اش فراموش شده! نمیشه که آدمهای زندگی ات رو Ignore کنی. اون هم اون تعداد انگشت شماری که واقعا دوستشون داری.
وسط همه اینها گاهی یک سری اتفاق هایی هست که شکل ناخن های تیز یک ف.ا.ح.ش.ه از بالا تا پایین چیزی که بهش میگی وجود و پر از علامت سوال هست رو خراش میده. مثلا یک جمله خیلی بی معنی و توهم گونه و پرت زیر یک عکس! با همه اینها که یاد گرفتی بعضی چیزها واقعا مهم نیستند، واقعا ارزش ندارند، واقعا داده های پرت و مسخره ای هستند که قرار نیست حتی توجهت را جلب کنند، ولی گاهی میشود که توی تنهایی آخر شبت. وقتی بالش ات را بغل کردی رفتی رو به روی پنجره ای نشسته ای که جلویش پر از پنجره های دیگر است و قرار نیست از آسمان شب خبری باشد، وقتی نگاهت می افتد به تک تک آدمهایی که توی زردی این پنجره ها به کاری مشغولند، فکر میکنی چند نفر از اینها هستند که با همین تک جمله ها میتوانند روز آدمی دیگر را خراب کنند!
آدمهایی که تو دستشان را برای دوستی گرفته ای ... بالهایت را جمع کرده ای جا داده ای در کیفت و پیاده با هم راه افتاده اید تا به جایی نرسید!

2, 2009

sun 527

بی خوابی های مداوم، خوابهای عجیب، پاک کردن فلیکر، کسلی زننده، آدمهای متوهم، سر رفتن حوصله، تمام شدن تحمل...