پرده های اتاق ساکت و نامهربانند. پنجره های رو به خیابان های غریبه را میپوشانند. شاید هم من یک غریبه ی مزاحم هستم که باید به حضورش عادت کرد.
ساعت نزدیک یک است. قرار بود امیر خبر بدهد. که لوسیفر زنده میماند یا نه... که زنده مانده یا نه... که حالا این آکواریوم شیشه ای باید جولانگاه یک همستر باشد یا... اشک توی چشمهام جمع شده. یک بغض لعنتی گنده هم دارم.
یعنی این قدر سخت است فهمیدن اینکه میخواهم یک ماه گیاهخوار شوم یا یک ماه توی یک قنادی کار کنم؟؟
تمرکز ندارم! کاش لوسیفر زنده بماند.
:(