یک بسته Alpenmilch، یک لیوان شیر، یک خواب کوتاه نیم ساعته با چاشنی صدای پریا...فرناز...پریا... گوش دادن به بحث های خنده دار ص.ی.ا.ص.ی در آرایشگاه. پیاده وری از جلوی س.ت.ا.د سبز رنگ همیشه فعال. نیلوفر با حرفهای جدید، افکار جدید، ولی لبخندهای همیشگی و من که مثل یک وزغ سر تا پا آبی نشسته ام رو به روی چشمان متعجب اش و کتاب "چهره هنرمند در جوانی" را کادو پیچی شده روی میز گذاشته ام و اولش نوشته ام:
"من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم؛ و سعی خواهم نمود با نوعی شیوه ی زندگی یا شیوه ی هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاح هایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم _ سکوت، جلای وطن و زیرکی. "
بعد هم دسر زردالو و طعم تلخ یک خداحافظی!
ما دیروز از بین زنجیر س.ب.ز آدمها رد شدیم تا برسیم به مهمانی ای که تازه از 12 شب شروع شد. چون قبلش آخرین مناظره ای بود که بی پدر و مادری ص.ی.ا.ص.ت را هر چه بیشتر به رخ میکشید. مردم را چه آسان میشود فریب داد. مردمی که کلاه حماقت بر سر میگذارند... مگر میشود سیمای ج.م.ه.و.ر.ی ا.ص.ل.ا.م.ی به همین راحتی عرصه را بدهد دست آدمهایی که برای اثبات خود به هیچ احدی رحم نمیکنند؟؟؟!
نزدیک های صبح هم که شمع ها فوت شد و همه یک صدا با هم تولدت مبارک خواندیم و یک عکس دسته جمعی یادگاری وارانه ای که معلوم است برای نسل بعدی گرفته شده، گرفتیم دوباره از وسط زنجیر س.ب.ز. انسانی رد شدیم و برگشتیم تا یک کمی با بالشمان و خودمان و فکرهای مالیخولیایی وارانه مان خلوت کنیم!
( حذف شد)
لالایی این روزها شده.... در روح و جان من....میمانی ای وطن...به زیر پا فتد آن دلی... که بهر تو نلرزد...