sun 541

نمیدونم باید الان عکس ندا رو گذاشت لحظه ای که چشماش هنوز به دوربین هست، یا اون لحظه ای که خون داره از چشم و گوشش میزنه بیرون یا عکس اون زن حامله ای که تیر خورده و یا لحظه ای که توی اتاق عمل دارن بچه اش رو از توی شکم تیر خورده اش بیرون میارن و روی بدن بچه یک سوراخ گنده هست... جای تیر...
نمیدونم این روزها باید خفه خون گرفت و چیزی نگفت یا اینکه باید لحظه لحظه اش رو نوشت تا از یاد نره...

نمیدونم باید نشست و تماشاچی این بازی بود یا اینکه ...

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک