sun 583
10721_133422457579_574902579_2428246_8357717_n.jpg

چند روز است سعی میکنم بنویسم. دستم به نوشتن نمیرود. کلا کلمه ها توی ذهنم شکل نمیگیرند. حوصله ندارم بنویسم شاید چون چیز با ارزشی برای نوشتن وجود ندارد، دیگر... شاید هم نوشتن درباره ذهنیات کنونی ام کار ساده ای نباشد.
بعضی از آدمها رفتنشان مساوی تمام شدن آدمهای دیگر است. مخصوصا وقتی از کل دنیا فقط یک دوست داشته باشی که بتوانی همه چیزهای خوب زندگی را با همه جنبه های بد و مزخرفش کنار او تجربه کنی. کسی که حاضر باشد مثل تو دیوانگی های تمام نشده اش را تجربه کند. رفتن فرناز برای من مساوی انهدام است. به همین راحتی!
فکر کن دیگر کسی نباشد که نق و نوقت را بشنود. کسی نباشد که با هم فرار کنید بروید گم و گور شوید و حرفهای دری وری بزنید که حتی یک ذره اش هم ارزش شنیدن ندارد. کسی نباشد تا همه مزه های دنیا را با شما امتحان کند. کسی نباشد تا کافه نشینی تان را با او شریک شوید. کسی نباشد که بگوید و شما ساعتها گوش کنید. کسی نباشد که تنبور بنوازد و شما با یک رضایت بی حد و حصری زار بزنید! کسی نباشد با امین کشتی بگیرد و زورش را نشان دهد. به جز من امین هم کسی را ندارد بهش بگوید فری، کسی نباشد که وقتی همه دنیا بیزارتان کرده بروید سراغش. کسی نباشد ...

ای که تنبور میزنی ...


برای فرناز: ازت متنفرم!!!! ( این رو با همون لحن همیشگی بخوان )

عکس: فرناز
عکاس: پرگل