" /> This Is Me: 2009 Archives

31, 2009

sun 596

ما انسانهای کنگره دار دندانه دار، سعی کردیم از خودمان سنت اختراع کنیم. دیروز اولینش بود. انار خوران! سعی کردیم از روزمرگی هایمان و حاشیه نشینی هایمان بگریزیم و برویم چند ساعت یک جایی دسته جمعی گم و گور شویم و از سکوت مطلق یک جنگل پاییزی لذت ببریم. درست است که دوباره دوربین ام خراب شد و همین میتواند یک ماه من را دپرس کند، ولی دیروز، وقتی بوی دود گرفته بودیم، وقتی خاکسترها لا به لای موهای پریشانمان میرقصیدند، وقتی نمیتوانستیم از آن قاب آجری با آن درختان هزار رنگ پشت اش چشم برداریم، وقتی انارهای بالای سرمان یکی یکی قاچ میخوردند، وقتی باران گرفت، وقتی ... فهمیدیم که چقدر میشود راحت از آدمها و شلوغی هایشان فرار کرد و گاهی این طوری خوش بود!

28, 2009

sun 595

دارم با یکی از آدمهایی که به وضح مفتضحی باهاش قطع رابطه کردم، آشتی میکنم!
ببین. این روزها ریتم اش مثل ریتم آهنگ The Journy هست. همه چیز یک جور مضطربی هست.
و من کما فی السابق معلق وار، پرت ترین ذهنیات خودم رو عملی میکنم!

26, 2009

sun 594

پرگل ایستاده بود. آن لبه. همان جایی که همیشه سنگ ریزه ها میلغزند. ممکن است زیر پایت خالی شود و تا همیشه فقط یک خاطره سقوط بماند توی ذهنت. و شاید آن وسط ها هم صدای جیغ دیگران که دارند تو را نگاه میکنند که فرو میروی. توی باد. در حالی که بالهایت هنوز انقدر رشد نکرده که بازشان کنی و بروی بالا... پرگل ایستاده بود. آدمها از پشت لنز گاهی دیدنی تر میشوند. جزئیاتشان بیشتر میشود. پر رنگ تر میشوند، میشود راحت حسشان کرد. لمسشان کرد و گاهی دوستشان داشت. روسریش را که بالا گرفت همان باد موافق که ساعتها انتظارش را داشتیم وزیدن گرفت. حالا پرگل بود و موهای پریشانش و زردی روسری و رقص باد... کاش همیشه آسمان صاف باشد. موهای پرگل پریشان باشد و باد...موافق! آن وقت ما فکری برای بالهایمان میکنیم!





25, 2009

sun 593

هیچ چیز لذت بخش تر از اون چند دقیقه اول یک صبح پاییزی نیست که به صورت یخ زده و منجمد خودت رو مچاله کردی زیر یک ملافه نازک و منتظر هستی که یک دست از غیب برسه و تو را از این انجماد نجات بده و یک دفعه یکی در اتاقت رو باز میکنه، پنجره رو میبنده و یک پتو میکشه روی تو. اون لبخنده که اون لحظه میشینه روی صورت ات... اون رو با هیچی نمیشه عوض کرد!

21, 2009

sun 592

من : اصلا حس خوبی ندارم این روزها. همش بی حال و کسل هستم. همش خستمه. همش دپ زده هستم. هیچی بهم حال نمیده. حوصله آدمها رو ندارم. هیچ اتفاق خوبی نمی افته. هیچ چیز خنده دار و جالبی دیگه وجود نداره.

اون : خوبه که! داری میشی همون آدم گهی که همیشه دوست داشتی باشی!

20, 2009

sun 591
548.JPG

18, 2009

sun 590

خانم پائولاتیم
مهر دارد تمام میشود. من نمیدانم چه طور صبح ام به شب میرسد. دیگر از آن روزهای 28 ساعته خبری نیست. روزها انگار کوتاه تر شده اند. آب رفته اند. شده اند لابد 10 ساعت. حتی وقت نشده یک روز عصر با خیال راحت بروم یک جایی، تنهایی، گم و گور شوم. لای این کوچه پس کوچه ها. خبری از بادهای پاییزی هم نیست. شهر ما انگار همیشه خدا تابستان است. نه برگی زرد میشود، نه درختی لخت میشود، نه چهره آدمها پاییزی... دلم یک سبد پر از کامواهای رنگی میخواهد. دلم یک ماتیلدا میخواهد... یکی زیر، یکی رو...

13, 2009

sun 589

خانم پائولاتیم!
این روزها روزهای ننوشتن است. روزهایی که به جای هر خط نوشته ، باید نشست و ساعتها حرف زد. دیشب داشتم خودم را توی آینه دستشویی نگاه میکردم. در طول این دو هفته سه نخ از موهایم سفید شده است. خنده دار است بیشتر تا هر چیز دیگر ، وقتی ، نتوانی این سفیدی را به چیز خاصی ربط بدهی. حتی زمان! دل مشغولی های این روزها هم تعریفی ندارد. من هم شده ام مثل احسان شاید. که تنها نگرانی ام درگیری با شهرداری برای نصب سرعت گیر جلوی درب خانه مان است تا مبادا گربه ها که از در خانه بیرون میروند زیر ماشین این همسایه و آن همسایه له شوند! محیط دنج و دوست داشتنی کافه هم در ازدحام این روزها گم شده. دیدن آدمهایی که به زور هم که شده میخواهند متفاوت باشند، میخواهند خودشان را آوانگارد نشان دهند، چندان دلچسب نیست. کلا همه چیز سر جای خودش است و همین زندگی را تلخ میکند!

11, 2009

sun 588

یک لیوان گنده چایی، نان سوخاری ، عسل و ریدر... اول عکسها را نگاه میکنم. بعد وبلاگ ها را میخوانم. بعد شر آیتمز های دیگران را. تمام میشود. ریدر صفر میشود و چایی من هم! صفحه را رفرش میکنم. یک خبر دیگر. بهنود شجاعی اعدام شد. عسل در دهانم میماسد. چشمانم گرد شده. میرسم به این جمله:
آقای مصطفایی گفت: "بعد از اذان صبح، بهنود شجایی به پای چوبه دار رفت و مادر و پدر مقتول چهارپایه ای را که برای اعدام در نظر گرفته بودند از زیر پای بهنود کشیدند و بهنود از دنیا رفت."
لازم نیست به این فکر کنم که در سرزمین من آدمهای حیوان صفت کم نیستند. لازم نیست به این فکر کنم که با مردن یک نفر دیگر، کسی زنده نمیشود. لازم نیست فکر کنم که انسانها شرف ندارند. لازم نیست فکر کنم که هر روز مشابه این اتفاق می افتد و آدمهایی میمیرند، آن هم به دست آدمهایی دیگر... آدم که چه عرض کنم!
مغزم سوت میکشد. این همه واسطه ، این همه طلب بخشایش، این همه حرف و حدیث... یعنی مادر و پدر مقتول دقیقا توی ذهن کپک زده فاسد پلیدشان چه میگذشته؟

10, 2009

sun 587
Namjoo.jpg


*

7, 2009

sun 586

خانم پائولایتم!
خیلی وقتها میشود که داری مثلا چایی ات را با سر و صدای هر چه تمامتر با یک قاشق فلزی هم میزنی. هی هم میزنی، هی هم میزنی. بعد سر و صدایش در حدی هست که چشم غره های اطرافیان را به سمت ات سرازیر کند. درست در همان لحظه های هم زدن که یک جور سمفونی وار افکارت را هم میزند، میرسی به همان قسمت از ذهنیاتت که تبدیل به کلمه نمیشوند. کلا به زبان نمی آیند. از همان هایی که همیشه باید ازشان صرف نظر کنی. بی خیالشان شوی تا شاید یک روزی در یک موقعیت بغرنج دیگری سرازیر شود توی استکان چایی ات! بعد سعی میکنی هی پلک بزنی. میخواهی تصویری که در پشت ذهنت قرار گرفته و حس میکنی همه دارند با وضوح هر چه تمامتر میبینندش را یک جورهایی مخفی کنی. هر پلکی که میزنی انگار همه چیز واضح تر و شفاف تر میشود. همه چیز رنگی تر میشود. نگاه ها بهت زده تر میشوند و تو بلند میشوی میروی و بی خیال چایی و قاشق فلزی و استکان میشوی. چند روز که گذشت یادت می آید که خیلی وقت است حرف نزده ای. همه اش را قورت داده ای. همه اش شده جزو همان ذهنیات مخفی. جزو همانهایی که دیگران قرار نیست ببینند و بشنوندش!
درست مثل الان...

4, 2009

sun 585

درست همان موقع که دستم را زده بودم زیر چانه ام و تو داشتی شیر را با بخار گرم میکردی و من نمیتوانستم چشم بردارم از آن بخار و دست و رقص انگشتانت...