فردا باید بنویسم از " بهار، تابستان، پاییز، زمستان…و بهار” ...
" />
فردا باید بنویسم از " بهار، تابستان، پاییز، زمستان…و بهار” ...
خانم پائولاتیم
الان نزدیک نه صبح یک شنبه است. من پشت میز کارم نشسته ام و حسرت یک قدم زدن پاییزی روی دلم مانده! این چند روز باران بارید. بی وقفه. آنهایی که مثل من همه وقتشان را پشت پنجره، دست زیر چانه، نشسته بودند و باران را تماشا میکردند، زرد شدن یک باره همه برگها را شاید دیده باشند. از این بالا که نگاه میکنی آن پایین، رنگین کمانی دیدنی است. آدمهای دوربین به دست، سرگردان در کوچه پس کوچه های این شهر، امروز نباید کم باشند. پاییز شیراز تازه شروع شده...
دلپذیرترین ساعتهای این چند روز، پنج صبح جمعه بود. وقتی همه تازه خوابیده بودند و صدای برخورد باران به حلبی ها، شده بود نغمه لالایی و من سقف را نگاه میکردم و برای روشن شدن هوا ثانیه شماری. نشستن کنار ذغال های گداخته و خوردن نیمروی دودی هم قصه دیگری ست...
معلوم نیست کی میخواد برگ درختها زرد بشه!
خانم پائولاتیم!
باید آدم لمس کردن بود. آدم با تمام وجود حس کردن. نه از این آدمهای دست به سینه و خشک که تنها گوشه لبهایشان را بالا میدهند که بگویند ما هم بلدیم لبخند بزنیم! اصلا این آدمها به امید کدام قسمت از زندگی، نفس میکشند؟
پنج شنبه از آن روزهای شلوغ و درهم بود. صبح باید در یک کارگاه آموزشی شرکت میکردم و عصر هم در یک نشست فیلم. ساعت 8 صبح زیر یک بارون شدیدا پاییزی خودم رو رسوندم به کتابخانه ملی. آیدا ایستاده بود جلوی در و با نگهبان به خاطر ماشین اش چک و چونه میزد. با هم رفتیم تو. ساختمون کتابخانه یخ کرده بود. جلوی در آسانسور نیم ساعت معطل شدیم به خاطر میزها و صندلی هایی که به جای آدمها سوار آسانسور بودند! کلاس که شروع شد، خمیازه های من هم شروع شد. اول ده دقیقه ای یک بار و بعد شد 5 دقیقه ای یک بار. نمیدونم ساعت چه طوری شد دوازده و من این همه مدت روی اون صندلی طاقت آوردم که حرفهای تکراری بشنوم، ولی وقتی که بعد از یک صبح طولانی خسته کننده و پر حرف، مریم بیاد و تو رو ببره تا مخزن کتابخانه رو ببینی، اون وقت همه انرژی تحلیل رفته ات، دوباره برمیگرده به حالت اول و شروع میکنی بین قفسه ها راه رفتن. کلی مجله خواندنی های قدیمی پیدا کردم. پر از عکسهای فوق العاده. حیف که فرصت کم بود. هنوز گیج و منگ مخزن کتابخانه ملی بودم که برگشتیم خونه. هر کسی یک جوری میخواست قید اون نشست رو بزنه. ولی سر ساعت 5 همه ردیف آخر سالن نشسته بودیم و با چشمان از حدقه درآمده فیلم "بیدار شو آرزو" رو نگاه میکردیم. تیتراژ پایانی فیلم رو که زدن، من با یک حالت به شدت عصبی و دپرس شده برگشتم خونه.
جمعه صبح جلسه های دوست داشتنی خودمون بود. اون جمع کوچیک، توی اون محیط دلچسب و خلوت میتونه باعث بشه تو صبح زود بیدار شی و دوش بگیری و خودت رو به موقع برسونی پشت اون میز چوبی و چایی ات رو هورت بکشی و فیلم نگاه کنی و حرف بزنی... ولی صبح جمعه این هفته پر بود از "کیانوش عیاری". یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که میشه توی زندگی باهاشون رو به رو شد. آدمی که وقتی مخاطب اش تو باشی درست توی چشمهات نگاه میکنه و با یک مهربانی فوق العاده جواب سوالهات رو میده، حتی اگر نظری مخالف با نظر تو داشته باشه. آدمی که وسط حرفهاش اصطلاحات قلمبه سلمبه نمیپرونه و از بالا به کسی نگاه نمیکنه. با راحتی فوق العاده ای کنار تو میشینه و از خودش، زندگی اش، تجربه های بیان نشده اش، و علایق اش میگه. از نسل خودش میگه و از نسل تو... این صبح جمعه پر از آدمهایی بود که من شاید هیچ وقت، در طول زندگی ام، فرصت رد و بدل کردن یک جمله ساده هم باهاشون پیدا نمیکردم، ولی با لطف های همیشگی شهاب عزیز، فرصتی دست داد تا در کنار آدمهایی قرار بگیریم که قابل کنکاش بودند و چیزهای زیادی برای یاد دادن به ما داشتند.

خانم پائولاتیم
امروز از آن روزهای ابری و دلگیر است. از همان روزهایی که قرار نیست بارانی در کار باشد ولی آسمان کیپ تا کیپ پر است از ابرهای بخیلی که چشم ندارند ما را چتر به دست ببینند. یکی میگفت خوبی باران به این است که زیپ کاپشنت را تا زیر چانه بالا بکشی و صورت ات که خیس شد، باران راه بیفتد از لای موهایت، خودش را بلغزاند بر گونه ها و برود تا روی گردن ... خوبی باران این است که از درون خیس شوی... روزهای به این دلگیری پر است از لحظه هایی که قرار نیست تکرار شوند. مثل روزهایی که خودت را هر جور شده میرساندی به هتل هما تا بنشینی پشت آن دیوارهای شیشه ای و منتظر بمانی تا اولین قطره ها فرو بریزد و به خیال راحت چایی داغت را می گیرفتی بین دو دست ات تا بخارش بیاید بالا، درست رو به روی چشمانت و تو آدمهایی که دارند از قطره های باران فرار میکنند را نگاه کنی. از پشت همان بخار و لبخند مبسوط بزنی...
نوشتن از ایرانی های خارج از ایران که تمام مدت در حال فحش کشیدن به قوم بربر ایرانی هستند، از حوصله من، شما و خود این اشخاص مسلما خارج است. بعضی وقتها باید آدمهایی را به حال خودشان رها کرد تا هی دست و پا بزنند و هی فرو بروند در باتلاق افکار و گفتارشان!

موقع شام، اون وقت که من و تو بشقابهامون رو برداشتیم و رفتیم توی آشپزخونه ، نشستیم پشت میز و اصلا انگار نه انگار که خونه این همه شلوغ پلوغ هست و اون همه مهمون اونجا هستند، با هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم... اون لحظه ها رو با هیچی نمیشه عوض کرد بابا
:) :*
قرارمان ساعت 5.15 بود. تازه داشتم موهایم را خشک میکردم. حوصله شانه کشیدنشان را نداشتم. همه اش توی هم گره خورده بود. یک جور حل نشدنی. اس ام اس زد که دارد میرسد. نزدیک 5 بود.
.
وقتی زنگ زد هنوز داشتم با گره موهایم ور میرفتم. کفشهایم را توی آسانسور پوشیدم. رسیدم جلوی در. سر کوچه بود. نگاهم میکرد. رفتم جلو و بر عکس عادت همیشگی که از شیشه ماشین خودم را می اندازم تو و یک بوس گنده میگذارم روی لپش، مسیرم را کج کردم و سوار شدم. بیشتر از آنچه تصورش را میکردم Down بود. راه که افتاد اولین حرفش پدرش بود. گفت سرطان دارد. 6 ماه تا 1 سال بیشتر...
.
پیاده شدیم. سرفه های پشت هم. کت اش را پوشید. دوربینهایمان را برداشتیم. گفت شده ام مرد خانه. هویج و کاهو خریده بود. گذاشتیمشان صندوق عقب. کتابهایش را هم. نقشه ها را هم. طرح ها را هم. فقط خودمان مانده بودیم و دوربین هایمان. هوا تاریک شده بود. بدون سه پایه فایده نداشت. همه چیز شکل سایه های محو میشد با نقطه های نورانی همیشگی. درست مثل حال همان لحظه مان. راه افتادیم...
.
گفت یک مدت دور شده. از همه چیز. از همه کس. میخواهد خودش را پیدا کند. ببیند کجا ایستاده دقیقا. عجیبی اش اینجاست که انگار داشت من را تعریف میکرد. با این تفاوت که من وسط همه شلوغی ها دارم سعی میکنم ببینم دقیقا کجا ایستاده ام! از دوستهای جدی گفتیم. از دلقک ها. از خل خلی بازی ها. از همه چیزهایی که دیگر دلچسب نیستند. دیدم که من تنها نیستم. در این حالت های مالیخولیایی. در این روزهایی که سر و تهش معلوم نیست.
.
رفتیم کتاب فروشی. یک کتاب فروشی جدید. پر بود از انتشارات نیلا. چشمهام شروع کرده بود به برق زدن. از هیجان نمیدونستم چه کار باید کرد. رفته بودیم ببینیم کتاب ضعیفه رو داره یا نه. دیرم شده بود. کتاب فروشی و گشت و گذارش رو گذاشتم برای پنج شنبه صبح! و رفتم تا دندان پزشک محترم هی بتراشد روی این دندانهااااااااااااااااا راااااااااااااااا با آن صدای کذایی...
.
ولی فرنوش ماند... بین کتابها با همان حرفها ...
خانم پائولاتیم
آن یک ماه مرخصی تمام شد. اول شهریور هم تمام شد. من هم که از این فرصت عجیب غریب که پنج شنبه هایش آزاد شده بود نهایت استفاده را کردم. با سرخوشی هر چه تمامتر تا لنگ ظهر میخوابیدم و ساعت 1-2 آن هم به زور تلفن این و آن خودم را کشان کشان میکشیدم تا در کمد و لباسهایم را عوض میکردم و ... ولی این خواب پنج شنبه صبح ها چه مچسبید. این که حتی بیدار هم که میبودی، خیلی راحت قلت( غلت؟) میخوردی. از این طرف به آن طرف. کسی هم نبود بگوید چرا؟ یک جور تنبلی مبسوط! این قدر لذت داشت که تا الان کش بیاید این مرخصی. با اینکه نصف اش رو نشدن است. اینکه رویت نشود برگردی کلاس. این که خجالت بکشی و مثل روزهایی که جلسه قبلش غیبت داشتی، جعبه آبرنگ ات را بگیری جلوی صورت ات و با یک لبخند آشتی جویانه بروی و بگویی که آمده ای تا دیگر غیبت نکنی و شاگرد خوبی باشی و ... حالا نصف این خجالت هم یک جور کسلی است. یک جور ناجوری محیط و جوی که میتوانست بهتر از اینها باشد. این که حوصله نداری بروی پشت آن میز ته کلاس بنشینی و هی خیره شوی به آن شعاع های آفتاب که زور میزند از بین پرده کرکره خودش را ولو کند توی کلاس و آن درخت انجیر سایه وار و بوی رنگ... دوست داری کلاس یک جور دیگر باشد... از همان مدلها که گاهی دلت برایش تنگ شود از بس که فضایش روح دارد...
به هر حال این پنج شنبه باید بار و بندیلم را ببندم بروم. آقای معلم زنگ زده. تهدید کرده... خداحافظ پنج شنبه ... صبح هایت بی نظیر بود!
مهدی سحابی ... درگذشت

پرگل- قلات- پاییز 1388
نزدیک 6 صبح هست. ساعت ات زنگ میزنه. مغزت Error میده. باید از یک خواب 3 ساعته بیدار شی و به زور خودت رو کشون کشون تا در دستشویی برسونی و آب بزنی به صورت ات و باور کنی که صبح شده و باید بری دنبال کار و زندگی ات. این چیزی هست که مغزت بعد از اون Error میره سراغش. ولی تو دست ات رو میبری جلو، Alarm رو خاموش میکنی و هی از این دنده به اون دنده میشی. هی سرت رو فرو میکنی توی بالش و نفس ات رو حبس میکنی. هی به سقف خیره میشی، به شب قبل فکر میکنی. به آدمهایی که توی زندگیشون فقط جدی بودن. به اون عده ای که از 18 سالگی تا آخر عمر قرار شده خشک و رسمی و نچسب باشن. به خودت فکر میکنی. به اینکه وسط همه این آدمهای جدی یکی هم زیرآبی میره و یک قرار املت خوری حسابی توی یه کافه درب و داغون که مشتری هاش فقط مردهای سیبیل کلفت هستن جور میکنه و تو سعی میکنی بقیه شب رو بی خیال اون جو سنگین بشی که حتی توی رقصیدنهاشون هم ... بعد یادت به خواب کوتاهی که دیدی می افته. به اینکه رامونا خبرنگار شده بود. به این که یک اتوبان رو داشتین برعکس میرفتین بالا، با سرعت. دوباره سرت رو فرو میکنی توی بالش. موهات میریزه روی صورت ات. به چهارشنبه فکر میکنی. به لحظه ای که داشتی از در دانشگاه میرفتی بیرون. درست همون لحظه ای که چشمت افتاده بود به قفلهای زرد رنگ بزرگی که پشت درهای دانشگاه زده بودند و اون آدمهای سایه وار پشت درها و نفرتی که توی فضا موج میزد و آژیر آمبولانس ها و مجوزهایی که برای ورود و خروج داده نمیشد و تو که مثل جسد فقط میخواستی بری بیرون. به هر قیمتی که شده. به اون موتور سواره فکر میکنی که با خنده های از ته دل میگفت: تموم شد. لت و پارشون کردیم. به خودت فکر میکنی که این قدر ترسو هستی که حاضر نشدی با لگد بری توی فک طرف! از این دنده به اون دنده میشی. دوباره یادت به این هفته می افته. به یک هفته شلوغ ... Snooze... دوباره Alarm و تو که دیگه باید بیدار شی...
خانم پائولاتیم
این روزها، روزهای گپ زدن است. گپ های چند ساعته. از همانهایی که با بحث های خاله زنکی شروع میشود و میکشد به ص.ی.ا.ص.ت و آخرش میرود درست سر اصل مطلب و بقیه حرفها با بغض زده میشود. از همان روزهایی که باید تمام پیاده روهای پاییزی رو تک و تنها گز کرد. از همان روزهایی که باید پناهنده شد به همان گلخانه دوست داشتنی و گوشه ای نشست و به دیگرانی خیره شد که این همه با ذهنی خالی و دلی آسوده میخندند، حتی اگر آن طورها که نشان میدهند هم شاد نباشند. این روزها، روزهای گپ های طولانی مدت است. اینکه من باید ساعتها برایت حرف بزنم از آدمها. از دسته بندی های ذهنم. از نگرانی ها و دغدغه هایی که هر روز پر رنگ تر میشوند. از اضطرابی که همیشگی شده است. بگویم از آدمی که برایم مثل بت است و هر لحظه نگران از دست دادنش هستم.
بت...
گفته بودم از خانه مادری فراری شده ام. به خاطر همین بت است. به خاطر همین اضطراب است. شاید خنده دار باشد. شاید تصوراتم از یک کودک هم کودکانه تر باشد. ولی من نگران از دست دادن آدمهایی هستم که مثل ... مثل نفس کشیدن هستند. نگران دستان لرزان عزیزی هستم وقتی چایی قند پهلوی دبش را تعارف میکند. نگران موهای سفید شقیقه های بت دوست داشتنی ام، پدرم هستم. نگران نگاه های مادر... من برای تمام داشته هایم که میتوانند لذت بخش ترین باشند، نگرانم... همین من را هی از همه دور میکند. فاصله ها زیاد میشود ولی چیزی از این نگرانی کم نمیکند. چیزی جایگزین این اضطراب احمقانه و بی مورد نمیشود.
کلی حرف دیگر هم هست... باشد برای بعد!
همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی
ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
