نزدیک 6 صبح هست. ساعت ات زنگ میزنه. مغزت Error میده. باید از یک خواب 3 ساعته بیدار شی و به زور خودت رو کشون کشون تا در دستشویی برسونی و آب بزنی به صورت ات و باور کنی که صبح شده و باید بری دنبال کار و زندگی ات. این چیزی هست که مغزت بعد از اون Error میره سراغش. ولی تو دست ات رو میبری جلو، Alarm رو خاموش میکنی و هی از این دنده به اون دنده میشی. هی سرت رو فرو میکنی توی بالش و نفس ات رو حبس میکنی. هی به سقف خیره میشی، به شب قبل فکر میکنی. به آدمهایی که توی زندگیشون فقط جدی بودن. به اون عده ای که از 18 سالگی تا آخر عمر قرار شده خشک و رسمی و نچسب باشن. به خودت فکر میکنی. به اینکه وسط همه این آدمهای جدی یکی هم زیرآبی میره و یک قرار املت خوری حسابی توی یه کافه درب و داغون که مشتری هاش فقط مردهای سیبیل کلفت هستن جور میکنه و تو سعی میکنی بقیه شب رو بی خیال اون جو سنگین بشی که حتی توی رقصیدنهاشون هم ... بعد یادت به خواب کوتاهی که دیدی می افته. به اینکه رامونا خبرنگار شده بود. به این که یک اتوبان رو داشتین برعکس میرفتین بالا، با سرعت. دوباره سرت رو فرو میکنی توی بالش. موهات میریزه روی صورت ات. به چهارشنبه فکر میکنی. به لحظه ای که داشتی از در دانشگاه میرفتی بیرون. درست همون لحظه ای که چشمت افتاده بود به قفلهای زرد رنگ بزرگی که پشت درهای دانشگاه زده بودند و اون آدمهای سایه وار پشت درها و نفرتی که توی فضا موج میزد و آژیر آمبولانس ها و مجوزهایی که برای ورود و خروج داده نمیشد و تو که مثل جسد فقط میخواستی بری بیرون. به هر قیمتی که شده. به اون موتور سواره فکر میکنی که با خنده های از ته دل میگفت: تموم شد. لت و پارشون کردیم. به خودت فکر میکنی که این قدر ترسو هستی که حاضر نشدی با لگد بری توی فک طرف! از این دنده به اون دنده میشی. دوباره یادت به این هفته می افته. به یک هفته شلوغ ... Snooze... دوباره Alarm و تو که دیگه باید بیدار شی...