sun 603

خانم پائولاتیم
آن یک ماه مرخصی تمام شد. اول شهریور هم تمام شد. من هم که از این فرصت عجیب غریب که پنج شنبه هایش آزاد شده بود نهایت استفاده را کردم. با سرخوشی هر چه تمامتر تا لنگ ظهر میخوابیدم و ساعت 1-2 آن هم به زور تلفن این و آن خودم را کشان کشان میکشیدم تا در کمد و لباسهایم را عوض میکردم و ... ولی این خواب پنج شنبه صبح ها چه مچسبید. این که حتی بیدار هم که میبودی، خیلی راحت قلت( غلت؟) میخوردی. از این طرف به آن طرف. کسی هم نبود بگوید چرا؟ یک جور تنبلی مبسوط! این قدر لذت داشت که تا الان کش بیاید این مرخصی. با اینکه نصف اش رو نشدن است. اینکه رویت نشود برگردی کلاس. این که خجالت بکشی و مثل روزهایی که جلسه قبلش غیبت داشتی، جعبه آبرنگ ات را بگیری جلوی صورت ات و با یک لبخند آشتی جویانه بروی و بگویی که آمده ای تا دیگر غیبت نکنی و شاگرد خوبی باشی و ... حالا نصف این خجالت هم یک جور کسلی است. یک جور ناجوری محیط و جوی که میتوانست بهتر از اینها باشد. این که حوصله نداری بروی پشت آن میز ته کلاس بنشینی و هی خیره شوی به آن شعاع های آفتاب که زور میزند از بین پرده کرکره خودش را ولو کند توی کلاس و آن درخت انجیر سایه وار و بوی رنگ... دوست داری کلاس یک جور دیگر باشد... از همان مدلها که گاهی دلت برایش تنگ شود از بس که فضایش روح دارد...
به هر حال این پنج شنبه باید بار و بندیلم را ببندم بروم. آقای معلم زنگ زده. تهدید کرده... خداحافظ پنج شنبه ... صبح هایت بی نظیر بود!