sun 604

قرارمان ساعت 5.15 بود. تازه داشتم موهایم را خشک میکردم. حوصله شانه کشیدنشان را نداشتم. همه اش توی هم گره خورده بود. یک جور حل نشدنی. اس ام اس زد که دارد میرسد. نزدیک 5 بود.
.
وقتی زنگ زد هنوز داشتم با گره موهایم ور میرفتم. کفشهایم را توی آسانسور پوشیدم. رسیدم جلوی در. سر کوچه بود. نگاهم میکرد. رفتم جلو و بر عکس عادت همیشگی که از شیشه ماشین خودم را می اندازم تو و یک بوس گنده میگذارم روی لپش، مسیرم را کج کردم و سوار شدم. بیشتر از آنچه تصورش را میکردم Down بود. راه که افتاد اولین حرفش پدرش بود. گفت سرطان دارد. 6 ماه تا 1 سال بیشتر...
.
پیاده شدیم. سرفه های پشت هم. کت اش را پوشید. دوربینهایمان را برداشتیم. گفت شده ام مرد خانه. هویج و کاهو خریده بود. گذاشتیمشان صندوق عقب. کتابهایش را هم. نقشه ها را هم. طرح ها را هم. فقط خودمان مانده بودیم و دوربین هایمان. هوا تاریک شده بود. بدون سه پایه فایده نداشت. همه چیز شکل سایه های محو میشد با نقطه های نورانی همیشگی. درست مثل حال همان لحظه مان. راه افتادیم...
.
گفت یک مدت دور شده. از همه چیز. از همه کس. میخواهد خودش را پیدا کند. ببیند کجا ایستاده دقیقا. عجیبی اش اینجاست که انگار داشت من را تعریف میکرد. با این تفاوت که من وسط همه شلوغی ها دارم سعی میکنم ببینم دقیقا کجا ایستاده ام! از دوستهای جدی گفتیم. از دلقک ها. از خل خلی بازی ها. از همه چیزهایی که دیگر دلچسب نیستند. دیدم که من تنها نیستم. در این حالت های مالیخولیایی. در این روزهایی که سر و تهش معلوم نیست.
.
رفتیم کتاب فروشی. یک کتاب فروشی جدید. پر بود از انتشارات نیلا. چشمهام شروع کرده بود به برق زدن. از هیجان نمیدونستم چه کار باید کرد. رفته بودیم ببینیم کتاب ضعیفه رو داره یا نه. دیرم شده بود. کتاب فروشی و گشت و گذارش رو گذاشتم برای پنج شنبه صبح! و رفتم تا دندان پزشک محترم هی بتراشد روی این دندانهااااااااااااااااا راااااااااااااااا با آن صدای کذایی...
.
ولی فرنوش ماند... بین کتابها با همان حرفها ...