sun 610

پنج شنبه از آن روزهای شلوغ و درهم بود. صبح باید در یک کارگاه آموزشی شرکت میکردم و عصر هم در یک نشست فیلم. ساعت 8 صبح زیر یک بارون شدیدا پاییزی خودم رو رسوندم به کتابخانه ملی. آیدا ایستاده بود جلوی در و با نگهبان به خاطر ماشین اش چک و چونه میزد. با هم رفتیم تو. ساختمون کتابخانه یخ کرده بود. جلوی در آسانسور نیم ساعت معطل شدیم به خاطر میزها و صندلی هایی که به جای آدمها سوار آسانسور بودند! کلاس که شروع شد، خمیازه های من هم شروع شد. اول ده دقیقه ای یک بار و بعد شد 5 دقیقه ای یک بار. نمیدونم ساعت چه طوری شد دوازده و من این همه مدت روی اون صندلی طاقت آوردم که حرفهای تکراری بشنوم، ولی وقتی که بعد از یک صبح طولانی خسته کننده و پر حرف، مریم بیاد و تو رو ببره تا مخزن کتابخانه رو ببینی، اون وقت همه انرژی تحلیل رفته ات، دوباره برمیگرده به حالت اول و شروع میکنی بین قفسه ها راه رفتن. کلی مجله خواندنی های قدیمی پیدا کردم. پر از عکسهای فوق العاده. حیف که فرصت کم بود. هنوز گیج و منگ مخزن کتابخانه ملی بودم که برگشتیم خونه. هر کسی یک جوری میخواست قید اون نشست رو بزنه. ولی سر ساعت 5 همه ردیف آخر سالن نشسته بودیم و با چشمان از حدقه درآمده فیلم "بیدار شو آرزو" رو نگاه میکردیم. تیتراژ پایانی فیلم رو که زدن، من با یک حالت به شدت عصبی و دپرس شده برگشتم خونه.
جمعه صبح جلسه های دوست داشتنی خودمون بود. اون جمع کوچیک، توی اون محیط دلچسب و خلوت میتونه باعث بشه تو صبح زود بیدار شی و دوش بگیری و خودت رو به موقع برسونی پشت اون میز چوبی و چایی ات رو هورت بکشی و فیلم نگاه کنی و حرف بزنی... ولی صبح جمعه این هفته پر بود از "کیانوش عیاری". یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که میشه توی زندگی باهاشون رو به رو شد. آدمی که وقتی مخاطب اش تو باشی درست توی چشمهات نگاه میکنه و با یک مهربانی فوق العاده جواب سوالهات رو میده، حتی اگر نظری مخالف با نظر تو داشته باشه. آدمی که وسط حرفهاش اصطلاحات قلمبه سلمبه نمیپرونه و از بالا به کسی نگاه نمیکنه. با راحتی فوق العاده ای کنار تو میشینه و از خودش، زندگی اش، تجربه های بیان نشده اش، و علایق اش میگه. از نسل خودش میگه و از نسل تو... این صبح جمعه پر از آدمهایی بود که من شاید هیچ وقت، در طول زندگی ام، فرصت رد و بدل کردن یک جمله ساده هم باهاشون پیدا نمیکردم، ولی با لطف های همیشگی شهاب عزیز، فرصتی دست داد تا در کنار آدمهایی قرار بگیریم که قابل کنکاش بودند و چیزهای زیادی برای یاد دادن به ما داشتند.