" /> This Is Me: 2009 Archives

31, 2009

sun 635

یادم نرفته... امروز اینجا چهار ساله شد و وبلاگ نویسی بی هدف من 8 ساله! به همین سادگی!

sun 634

خانم پائولاتیم!
بعضی پنج شنبه ها هستند که نمیشود تا هر وقت که عشقت کشید بین ملافه های سفید بمانی. باید صبح کله بوق بیدار شوی. یک دوش آب سرد بگیری تا همه افکار پلید خواب آلود از ذهنت برود بیرون. بیایی رو به روی آینه برای خودت یک مشت شکلک های مسخره در بیاوری تا باور کنی امروز هم مثل بقیه روزهای هفته است و باید یک جوری، خوب شروع شود! بعد در کمد لباسهایت را باز کنی و هی فکر کنی که الان آن شالگردن بلندی که میتوانی دو دور ، دور کره زمین بچرخانیش از بس آغوشش برای همه آدمها باز است، الان کجاست و به زور دست ات را بچرخانی وسط لباسها و ریشه های شالگردن را پیدا کنیو بکشی اش بیرون و هنوز به در اتاق نرسیده یک اس ام اس جانانه برسد که کلاس کنسل است و تو با همان حوله ، همان طور که شالگردنت را صد بار دور خودت پیچانده ای بروی بنشینی توی بالکن و اصلا فکر نکنی که یک صبح زمستانی است و چایی داغ ات را هورت بکشی و بوی نان بربری همه فضا را پر کرده باشد ...
امروز از همان پنج شنبه هاست!

30, 2009

sun 633

خانم پائولاتیم!
نزدیک 10 شب است. روی کاناپه جلوی تلوزیون لم داده ام. امین دارد درجه شوفاژ را زیاد میکند. این سرمایی که داریم حس میکنیم یک چیز درونی است ولی سعی میکنیم با بالا بردن درجه حرارت کف و سقف و دیوار و همه جای خانه یک جوری با این معضل سرمای درونی کنار بیاییم! کتاب " بدن تکه تکه شده " را گرفته ام دستم. از اولین صفحه این کتاب بیشتر شبیه علامت تعجب بوده ام تا هر چیز دیگر. تقریبا هیچ یک از جمله ها را نمیفهمم. باید برای خانم " ناکلین " یک ای میل بزنم و بگویم که هیچ چیز از هنرشناسی اش را درک نمیکنم! امین کانال ها را هی عوض میکند. میرویم سر وقت شبکه خبر خودمان. هر دو منتظریم آن یکی اعتراض کند تا کانال عوض شود. اقای نان به نرخ روز خور @*(&^$# ای به نام ق.ر.ا.ئ.ت.ی که دیگر همه میشناسندش دارد به طور خیلی واضحی به ملت م.س.ل.م.ا.ن ایران درس ج.ا.س.و.س.ی میدهد. هی مصداق آیه ای می آورد! دقیقا این جمله ها را میگوید :

اگر دیدید که پسرتان، دختر خواهرتان، دایی تان، دوستتان، همسرتان... دارد کاری بر خلاف ن.ظ.ا.م میکند، بروید اطلاع دهید

من مثل شوک زده های ماتم زده میشوم. به حضور میلیونی!!!!! مردم معترض به ه.ت.ک.ح.ر.م.ت ها نگاه میکنم. صدای مردک بی همه چیز در ذهنم یک چیزی میشود مثل اشباح جادویی. جیغ میزنم که عوض اش کن این کانال را... به آدمهای اطرافم فکر میکنم. به آدمهایی که دستاویز همین جمله ها میشوند...


آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین ...

29, 2009

sun 632


sunjoon.jpg


He'd always wanted a friend. A friend that wasn't invisible

*

28, 2009

sun 631

هزار بار نوشتیم ما بی شماریم... نوشتیم و گفتیم و فریاد کشیدیم و حالا... بترسید... بترسید.... ما همه با هم هستیم!

19945_1197681178683_1128091414_30525414_7817733_n.jpg

دیودونه طنزنویس و کمدین راستگرای فرانسوی... حتما شنیده اید تا حالا. شنیده اید که چندین بار به خاطر به سخره گرفتن ه.ل.و.ک.ا.س.ت و انکار آن دادگاهی شده است. حتما شنیده اید که برای ساختن فیلم جدیدش از د.و.ل.ت ایران پول گرفته. حتما مصاحبه طنزش را هم شنیده اید. وقتی که گفت ایران و د.و.ل.ت اش عدالت خواه هستند! حتما شنیده اید که گفت ر.ئ.ی.س. ج.م.ه.و.ر ما یک شخصیت کاملا فرهنگی است! حتما شنیده اید که گفت خودش وقایع بعد از ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت را ندیده و نمیتواند قضاوت کند!!!!! نمیدانم آدمی که ه.ل.و.ک.ا.س.ت را ندیده چه طور میتواند قضاوت کند ولی چیز به این واضحی که هر روز در صدر اخبار همه دنیاست را انکار میکند! نمیدانم وقتی میگوید: باید تلوزیون را خاموش کرد و از پنجره بیرون را نگاه کرد، دقیقا در آن ذهن پلیدش چه چیزی در جریان است... ولی آقای دیودونه! من تنها آرزویم درمورد شما این است که همه پولی که گرفته اید را بالا بکشید و فیلمی بر علیه د.و.ل.ت سرزمین من بسازید!

23, 2009

sun 630

توی کشوری داریم زندگی می کنیم که کتاب درسی دختران و پسرانش باید با هم فرق داشته باشه! حیوونها هم این طوری زندگی نمی کنند!

21, 2009

sun 629

نشسته بود لبه جدول. چکمه های قرمزش را نگاه میکرد. هر از گاهی سرش را بالا می آورد و به آسمان بی ابر نیم نگاهی می انداخت و دوباره نگاهش بر میگشت به چکمه های قرمزش. آن طرف کوچه پسرها مشغول بازی بودند. ساعتها دنبال یک توپ لاستیکی از این طرف به آن طرف میدویدند و هر از گاهی فریادهایشان، به شادی یا به دعوا، بلند میشد و همه محله را برای لحظاتی روی سرشان میگذاشتند و بعد دوباره همه چیز آرام میشد و تنها صدای دویدن ها و کری خواندن ها می آمد. گاهی هم شیشه‌ی پنجره ای میشکست و یکی از این خانم خان باجی ها سرش را می آورد بیرون و داد و هوار راه می انداخت که همین دیروز تازه این شیشه صاحب مرده را عوض کرده ام!
کوچه به جز این پسرهای تخس، چیزهای بهتری هم داشت. مثل بوی غذاهایی که 12 ظهر همه کوچه را پر میکرد. پدرهایی که خسته از راه میرسیدند ولی هرگز لبخند زدن را فراموش نمیکردند. میرفتند تا گرد و غبار کار را از صورت هایشان پاک کنند و سر سفره کاسه دوغ دست به دست بچرخد و بوی پونه و نعنا فضای اتاق را پر کند.

از پشت میله ها خودش را کشید کنار. قدم زنان برگشت به طرف ساختمان تا وقتش را با هم سن و سالانش که هر یک رویای یک خانواده را در سر داشتند بگذراند...

20, 2009

sun 628

آیت الله منتظری درگذشت...

19, 2009

sun 627

خانم پائولاتیم!
دیشب، زیر باران، پشت چراغ قرمز، دیدم هنوز آدمهایی هستند که روی شیشه بخار گرفته اتومبیلشان، قلب بکشند...

sun 626
nobody1.jpg

من شهروز رو زیاد نمیشناسم. چند بار دیده بودمش. ولی وقتی فرناز از اتفاق عجیبی که برای شهروز افتاده بود و باعث شده بود چند ماه در کما به سر ببره، تعریف کرد، شوک شده بودم و شدیدا ناراحت. دیروز عصر که داشتم " هیچ کس از گربه های ایرانی خبر ندارد " رو نگاه میکردم، صحنه آخر فیلم، دقیقا اتفاقی بود که برای شهروز افتاد... و برای خیلی های دیگه...هر روز... در ایران...

16, 2009

sun 625

خانم پائولاتیم
زندگی من شامل پروژه های کوتاه مدت و بلند مدت است. یک لیست بالا بلند که چسبانده ام به دیوار و قرار است که تا آخر عمرم بالاخره این لیست تمام و کمال به مرحله اجرا درآید. حالا امروز یک شماره دیگر به این لیست اضافه میشود... یک شماره خوشمزه و دلچسب...

sun 624


julie and julia.JPG


Bon appetit

+

14, 2009

sun 623

5/50 صبح - کاناپه قرمز

میپرد. صدای برخورد در را از نزدیک میشنود. سعی دارد ذهنش را متمرکز کند. باید ببیند در اتاق است یا در مستراح. شاید هم در خانه باشد. یادش نیست دقیقا کی به خانه برگشته. صدای در از جا میپراندش. سیخ مینشیند روی کاناپه. همه جا تاریک است. دستش را میکشد روی چیزی. منتظر است جلویش میز باشد. بی خیال میشود. ذهنش درگیرتر از این است که بتواند آباژور را روشن کند. بلند میشود. کف پایش، سوزشی حس میکند. لق میخورد. هنوز یکی از کفشهایش را درنیاورده. میرود طرف پرده ها. هزار بار به خودش گفته بود که باید از شر پرده های مخمل قرمز خلاص شود. پرده را کنار میزند. نور چراغ به هزار زحمت از لابه لای درخت رو به روی پنجره رد میشود و مستقیم می افتد روی ساعت دیواری. نزدیک شش صبح است. ذهنش کمی جمع و جور شده. حالا میداند که فقط نیم ساعت است به خانه برگشته. پرده را می اندازد. میرود طرف کاناپه. فراموش کرده برای چه از سرجایش بلند شده بود. باز هم صدای در. بلند میشود. دوباره لق میخورد. کفش اش را در می آورد پرت میکند آن طرف. میخورد به گلدان بزرگ بامبو کنار شومینه. حالا صدای لق لق خوردن گلدان با صدای در یک سمفونی آزار دهنده شکل میدهند. میرود طرف در... در خانه...

6/18 عصر - سینک ظرف شویی

خونابه ها را تف میکند توی سینک. کنار کاهوهای مچاله شده. خنده اش میگیرد. از اینکه به این مدل کاهو میگوید کاهوی با شخصیت. آقا رضا هم میداند این را. هر دفعه که سر و کله اش توی سبزی فروشی پیدا میشود، آقا رضا چند تا از این کاهو با شخصیت ها را همان اول تمیز میکند و میپیچد لای روزنامه صبح همان روز. آقا رضا میداند که وقتی گره بند دور کاهو ها باز شد و کاهو ها توی سینک شناور ماند تا گل و لای اش ته نشین شود، قرار است این روزنامه ها خط به خط خوانده شوند. این را ناصر هم میداند. برای همین است که هر روز دو تا روزنامه می اندازد جلوی دخل آقا رضا...
دوباره شوری خون، دهانش را پر میکند. تف...


47/10 شب - آینه خیس حمام

دستش را میکشد روی بخار آینه. خودش را میبیند با یک چشم کبود. لب بالایش هم پاره شده. به تصویر متلاشی شده خودش لبخند میزند. از شکاف لب اش خون جاری میشود. میریزد توی رو شویی سفید. میگذارد خون همراه قطره های آب بلغزد برود توی فاضلاب. خودش را جا میدهد توی وان. آرام آرام میلغزد پایین. حالا آب تمام صورتش را پوشانده. بوی استخدوس میرد توی ریه اش. شروع میکند به زار زدن. تا جایی که نفس دارد نعره میکشد...زیر آب... نمیخواهد صدایش شنیده شود. حتی با گوشهای خودش. انگشت شصت پایش را حلقه میکند دور زنجیر درپوش، آب آرام آرام پایین میرود. حالا دیگر میتواند نفس بکشد. همان هوای مسموم همیشگی را.

9, 2009

sun 622
3b4b2c2d4b4f8db903bc6d15becfe7daa7ba4606_m.jpg

8, 2009

sun 621

در آخرین شماره از مجله فیلم، مطلبی با عنوان " چه گونه عنوان "پایان" از پرده سینما ناپدید شد" * نوشته شده :


شاید دلیل اصلی حذف "پایان" این بود که بیشتر قصه ها پیش از آن که شروع شوند پایان گرفته بودند و دیگر نیازی نبود که پایان شان اعلام شود.
باید این را هم در نظر آورد که نوشته "پایان" برای تماشاگران بیشتر همان معنایی را داشت که مادربزرگ ها در آخر قصه هاشان می‌گفتند: و اونها تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند. این پایان به نوعی به تماشاگر اطمینان خاطر م‌یداد که قهرمان مرد و زن فیلم نه تنها تا ابد زنده اند که تا ابد در یاد همه‌ی مردم دنیا خواهند ماند.
اما این موضوع در مورد فیلم های جدید صادق نیست. عمر ستارگان فیلم های جدید از طول زمان خوردن یک پاکت ذرت بو داده، یعنی طول خود فیلم فراتر نمی‌رود و در زمانی که طومار اسم‌ها باز میشود و پایین می آید و مردم از سینما بیرون می‌روند آنها هم فراموش شده اند.

............................................................

خانم پائولاتیم
داستان آدمهای زندگی من هم چیزی مشابه همین است. آدمهایی که طول عمر رابطه مفیدشان از طول زمان خوردن یک پاکت ذرت بو داده، فراتر نمیرود. آدمهایی که نیازی به کلمه پایان ندارند، چون پیش از آنکه شروع شوند، تمام شده اند... برای همیشه. این سعی کردن های گاه و بیگاه برای خوب جلوه دادن همه چیز گاهی دل آدم را به هم میزند. اینکه هر روز یک لبخند پت و پهن بچسبانی به صورت ات تا نشان دهی که همه چیز بر وفق مراد است، آن هم درست زمانی که همه چیز به یک شوخی تلخ شبیه است تا هر چیز دیگر!

* نوشته مایکل آلتن – داستانهای بی‌پایان

7, 2009

sun 620

بعضی وقتها باید تمام روز را توی رختخواب بمانی، پرده های اتاقت باید کیپ تا کیپ کشیده شده باشد. نزدیک های یازده صبح یکی در نزده، با یک سینی بزرگ در دستش وارد شود، تو را به زور از زیر پتوی پف کرده بیرون بکشد، موهای گره خورده ات را با یک گیره‌ی قرمز مسخره که نصف اش به خاطر تلو تلو خوردن هایت در تاریکی اتاق، زیر پاشنه کفشت شکسته، جمع کند، تا آن چشمهای خواب و خسته مثل یک قورباغه خمار، بزند بیرون! تو چشمت بیفتد به سینی غذا که پر است از پن کیک های داغ که بویش حالا دیگر تمام فضای اتاق را پر کرده و آن توت فرنگی گنده‌ی شیرین بالای ساختمان پن کیک ها تو را به وسوسه بیندازد و بعد بخزد زیر پتو، و پاهای یخ کرده اش را بچسباند به پاهایت و هر دو با هم جیغ بزنید ...

sun 619

ولی خوب... هیچ وقت هیچ چیز جای فروغ را نخواهد گرفت. حتی همین کافه دنج قلات...

sun 618

یک کافه جدید کشف کردیم. البته قبل از ورود ما یک عده دیگر آن را کشف کرده بودند ولی همین که وسط این روزها برخورد کنی با آدمهایی که این همه سرخوشانه جای خودشان را تنگ میکنند تا یک میز چوبی را خالی کنند، برای تو و همراهانت، تا با صدای پیانوشان همراه شوی و وسط آوازهایشان فالش بخوانی و هی دوربین ات را رویشان زوم کنی و چای محلی ات را سربکشی و دلت قنچ برود برای آن نعناهای تازه چیده شده و خیس توی سبد... یعنی یک روز خوش!

2, 2009

sun 617

میگه:

خدا هم یک طور اینترنته
یک کم بزرگ تر
یک کم وایرلس تر
یک کم پر سرعت تر

:)

sun 616

خانم پائولاتیم!
اگر بخوام خودم رو دقیقا در حال حاضر و در این روزها توصیف کنم، بیشتر شبیه یک عروسک خیمه شب بازی هستم که به طور پیشرفته ای دارای کنترل از راه دور شده و یک بازیگوش این کنترل رو در دست گرفته و هی کانال ها را عوض میکند، هی همه چیز را روی دور کند میگذارد، از چیزهای مهم با دور تند میگذرد، گاهی Pause میکند و گاهی Play. این ذهن بیمار گونه کنترل به دست دنبال چیست، خدا میداند... همان خدای ارحم الراحمینی که تعمیم داده شد به همه ملت و نمیدانم چه طور میشود که یک ملت با این خدای ارحم الراحمینشان نمیتوانند کنار بیایند!

به هر حال... دیروز 12 ظهر در بحرانی ترین حالت ممکنی که یک نفر میتوانست داشته باشد، با یک مغز متلاشی شده و یک حس بی خود و بی جهت بودن، به اولین کسی که به ذهنم رسید برای حرف زدن، مریم ، زنگ زدم. احتمالا داشت وسط قفسه کتابهای کتابخانه ملی برای خودش جولان میداد. در هر حال باید تا ساعت 3 خودم رو یک جوری به بی خیالی میزدم تا بیاد و باهاش حرف بزنم.

این که کجای کار دقیقا میلنگد را باید تشریح کنم. من آدم حرف زدن نیستم. در بدترین حالت های ممکن هم ترجیح میدم با دیوار حرف بزنم تا با یک آدم! اون هم آدمهای این دوره و زمانه که امروز دوستند و فردا از صد تا دشمن، دشمن تر! به هر حال شرایط مالیخولیایی وارانه دیروز من ایجاب میکرد که با یک آدم حرف بزنم نه با یک دیوار! نمیدونم چرا مریم رو انتخاب کردم ، شاید به خاطر نوشته اش درباره دوستهایش!

ساعت 4 سر رحمت آباد، دیدمش. پایین پله ها ایستاده بود. سرش را از شیشه ماشین آورد تو... فروغ تعطیل شده... تا اطلاع ثانوی...

مریم را رساندم خانه. تمام راه اس ام اس بازی میکرد. گاهی یک جمله میپرسیدم... تولد خوش گذشت؟ ... با بهره ور دیگه دعوا نکردین؟... چرا مهمونی امشب رو کنسل کردی؟... بعد هم شروع کردم به خواندن... همه اش دلم میگیره... همه اش دلم اسیره... سر قسمت بل بل ( بال بال) یا هر چه که نمیدانم چه میگوید با امین بحث میکردم و پشت چراغ قرمز یک ریز به خودم فحش های خواب آور میدادم... به فروغ فکر میکردم. به صبح های جمعه... به اینکه همه چیز خیلی خوب داشت پیش میرفت...

من با مریم حرف نزدم. آن آدم کنترل به دست، تا شب کمرنگ و کمرنگ تر شد. یک ترس خیلی محو جایش را گرفت... و من خوشحالم که به دیوار میشود تکیه کرد، نه به آدمها!

1, 2009

sun 615

نوشته زیر اولین Shared Items امروز بود و در یک کلمه فوق العاده. ( از کافه کافکا )

اينجا، در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند. بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم. هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند. فقط كافي است سينه ام را به سمت اسرائيل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند. نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن را مي بينم كه ابلهانه به دوربين زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر مي رسد...خداي من! زنم است!...يك ماهي مي شود كه با خاله خان باجي هاي فاميل يك تور ايرانگردي تشكيل داده اند. چقدر زود يكماه تمام شد!
مثل هميشه آسانسور لعنتي خراب است و مجبور شدم چمدانهاي سنگين را از پله ها بالا بياورم...وسط اتاق بغلم مي كند. لباسش بوي عرق و دود گازوئيل مي دهد...گونه هايش هم شور است.
وقتي به حمام رفت خانه را وارسي ميكنم تا چيز شك برانگيزي بر حسب تصادف اين گوشه كنارها پيدا نكند، چون آنوقت مجبورم كل اين هفته را براي اثبات بي گناهي ام حرف بزنم. يكي از چمدانها را باز مي كنم تا دليل سنگيني بيش از حدش را بفهمم. خدايا! اينجا يك بازار "سيد اسماعيل" كوچك است!...صداي نا مفهومش از حمام به گوش مي رسد كه اين خود دليلي بر آن است كه ديوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمي زد.
وقتي از حمام بيرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پيچيد و خودش را روي كاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام كاناپه مثل مسواك، يك وسيله شخصي است و دوست ندارم كسي خودش را روي كاناپه ام پرت كند...اينهمه جا...برود براي خودش يك كاناپه دست و پا كند...اه اه...
مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهايش است كه از لاي حوله بيرون افتاده و از نوكش قطره قطره روي كاناپه ام آب مي چكد. مي پرسم برايم چه سوغاتي آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهاي آنطرف اتاق دويد و من فرصت پيدا مي كنم تا طوري روي كاناپه لم بدهم که ديگر جايي براي دوباره نشستنش باقي نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهاي رنگي در مي آورد و نشانم مي دهد. به گمانم براي من خريده. وانمود مي كنم كه خيلي ذوق زده شده ام و برايش اطوارهاي عاشقانه در مي آورم. كاش بشود دوباره سفر برود. حيف من.

***

چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردي باشم كه مثل ديوانه ها روي كاناپه كوفتي اش مي نشيند و با موهاي سينه اش موشك درست مي كند.
مجبورم بغلش كنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوي عرق مي دهد. نگاه كن موهاي سينه اش دوباره فر خورده...شك ندارم قبل از آمدنم حسابي مشغول خل بازيهايش بوده. مايه آبرو ريزي و خجالت.
اصلا در حمام حواسم نبود كه بلند بلند به بخت بدم لعنت مي فرستم، هرچند مي دانم نشنيده چون يا يكي از چمدانها را باز كرده و فضولي مي كند يا خانه را وارسي مي كند تا مدرك جرمي باقي نگذارد. عمدا همه موهايم را در حوله نپيچيدم تا كاناپه اش را خيس كنم. وقتي مثل بچه ها حرص كاناپه بد تركيبش را ميخورد قيافه اش حسابي ديدني است. دلم برايش مي سوزد و مي روم تا سوغاتش را نشانش دهم. نگاه كن خداي من. كدام احمقي است كه وقتي ببيند بعد از يك ماه برايش يك مايو بنفش راه راه و يك جفت جوراب پشمي سوغات آورده اند اينقدر ذوق كند...واقعا حيف من.