خانم پائولاتیم!
بعضی پنج شنبه ها هستند که نمیشود تا هر وقت که عشقت کشید بین ملافه های سفید بمانی. باید صبح کله بوق بیدار شوی. یک دوش آب سرد بگیری تا همه افکار پلید خواب آلود از ذهنت برود بیرون. بیایی رو به روی آینه برای خودت یک مشت شکلک های مسخره در بیاوری تا باور کنی امروز هم مثل بقیه روزهای هفته است و باید یک جوری، خوب شروع شود! بعد در کمد لباسهایت را باز کنی و هی فکر کنی که الان آن شالگردن بلندی که میتوانی دو دور ، دور کره زمین بچرخانیش از بس آغوشش برای همه آدمها باز است، الان کجاست و به زور دست ات را بچرخانی وسط لباسها و ریشه های شالگردن را پیدا کنیو بکشی اش بیرون و هنوز به در اتاق نرسیده یک اس ام اس جانانه برسد که کلاس کنسل است و تو با همان حوله ، همان طور که شالگردنت را صد بار دور خودت پیچانده ای بروی بنشینی توی بالکن و اصلا فکر نکنی که یک صبح زمستانی است و چایی داغ ات را هورت بکشی و بوی نان بربری همه فضا را پر کرده باشد ...
امروز از همان پنج شنبه هاست!