بیا به آفتاب فکر کنیم، اگر با هم به آفتاب فکر کنیم، زورمون زیاد میشه و آفتاب در میاد
" تنها دو بار زندگی میکنیم" خلاصه ندارد. همه اش جزئیات است. جزئیات مهم. چیزهایی که نمیشود سرسری و راحت از کنارش گذشت. جزئیاتی که یک جور عجیبی با همه زندگی ما، با همه نفس کشیدنهامان عجین شده. نمیتوانی تکه ای از آن را جدا کنی و به کسی نشان دهی و بگویی ببین! این من هستم! این زندگی من است! این فکر من است. فیلم را باید دید. نه یک بار... نه دو بار... خیلی سخت است این تلنگرهایی که به تو یادآوری میکنند زندگی ات به همین سادگی ها، توسط دستهایی نامعلوم به فضاحت کشیده میشود! این که میتوانی خیلی بدتر از همینی که هستی باشی. این که کسی باشد به تو یاداوری کند، دنیا به همین تیرگی است که میبینی. شاید بهترین راه حلش این باشد که مثل "شهرزاد" به همه این تیرگی ها لبخند بزنی و خودت را وصل کنی به دنیایی خیالی که در آن بهترین ها به تو تعلق دارد... بالاخره همه ما در کوچه پس کوچه های ذهنمان یک "لیو" داریم که اگر حتی به سمت اش حرکت نکنیم، حضور دایمی اش را انکار نمیکنیم!