sun 637

دیوارهای کوچه ما هر شب عرصه تاخت و تاز اسپری های سبز و سیاه است. یک عده سبز اند. مینویسند و فرار میکنند. توی تاریکی ها گم میشوند. بین درختان بی برگ زمستان یک جوری خودشان را قایم میکنند. یک عده دیگر سیاه اند. ذهنشان، دستشان، افکارشان، همه چیزشان... اینها آزادانه می آیند روی نوشته های سبز خط های سیاه میکشند. جمله های سیاه مینویسند. آزادانه وسط کوچه ما راه میروند و حریف میطلبند. صبح که میشود بوی رنگ تمام کوچه را برداشته. آدمهای سبز و سیاه از خانه هایشان بیرون می آیند. آدم سیاه فرزند اش را دم در میبوسد. مقنعه کج شده دختر دبستانی اش را صاف میکند و یک نگاه پدرانه می اندازد به سر تا پای دخترش و او را روانه مدرسه میکند. خودش کیف اش را دست میگیرد و با یک قیافه محزون از در خانه میزند بیرون. آدم سبز فرزندی ندارد. خمیازه کشان، همان طور که یک سیب قرمز را گاز میزند، کوله اش را می اندازد روی دوش اش و در خانه را محکم به هم میکوبد و به موازات آدم سیاه راه میرود. به هم نگاه نمیکنند. ولی آدم سبز، گاهی یک نیم نگاه می اندازد به دستان آدم سیاه، که هنوز رنگهای سیاه شب قبل رویش مانده... همه نفرت اش را جمع میکند و همان اول صبح خالی میکند توی صورت آدم سیاه و قدمهایش را تند تر میکند و میرود. آدم سیاه این نگاه ها را میفهمد. فقط به روی خودش نمی آورد!

دیروز دیدم زیر یکی از این شعارهای سبزی که رویش هاشورهای سیاه خورده بود، یک سبز دیگر نوشته بود:
ننگ با رنگ پاک نمیشود...