sun 641

یه بار یک جایی خواندم که " چه قدر بده که دیگه نمیشه بدون چاره اندیشی کنار آدمهای این زمانه نشست " و بالاخره هر روز اتفاقی می افته که این جمله توی ذهن من پر رنگ تر بشه و یک حس عجیبی که نمیشه اسمی هم روش گذاشت پیدا کنم به اطرافم. به محیطی که دارم توش زندگی میکنم. به جایی که توش کار میکنم. به آدمهایی که از دور براشون دست تکون میدم و حتی آدمهایی که خصوصی ترین لحظه های زندگی ام رو باهاشون میگذرونم. این حس دیگه همه جا هست. یک حس گهی که نمیتونی از خودت جداش کنی. باعث میشه همیشه با یک دید انتقادی و تاریک به همه چیز و همه کس نگاه کنی. پیش فرض ذهنت این باشه که همه موجودات بد هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه و جالبی قضیه اینجاست که هر قدمی از طرف موجودات تنها به پر رنگ تر شدن این پیش فرض منجر میشه نه چیز دیگه!
بالاخره هر کسی توی زندگی اش برای خودش یک حد و مرزی قائل هست. یک سری تعریف های مشخصی داره از هر چیزی. از دوست، از دشمن، از خانواده، از کار، از خوشی، از آدمها حتی. و وقتی که دیگران میتونن این تعریف رو درک کنن، حداقلش این هست که میتونن خط خطی اش نکنن! خیلی راحته. فقط کافیه که از کنار همه چیز رد شی، بدون اینکه لگدش کنی.