
Wild and free i could feel the sun

Wild and free i could feel the sun
Dj let it play, I just can't refuse it
;)
ساعت 3.16 هست. صداي اذان مياد. اذان بي موقع! خانم جان بود ميگفت كه اذان بي موقع دنبالش يك خبر ناخوشايند مي آيد. اين روزها خوشايند نيست. اينكه وسط تمام اين ناخوشايند ها قرار است چه چيز ديگري بدتر از اينها اتفاق بيفتد ديگر دست آن بالا سري است كه هنوز ظرف فرني اش را در دست دارد و به اين خيمه شب بازيهاي ما روي زمين از ته دل ميخندد. معلوم نيست كي ميخواهد بزرگ شود...
پ.ن: كافه كاناپه
هميشه بود. هر جاي اين پياده روهاي خيالي كه نگاه ميكردي بود. انگار ريشه دوانده باشد زير تمام اين كاشي ها و آسفالتهاي داغ. هر جا كه روزنه اي بود خودش را بيرون ميكشيد. مثل همين عشقه ها پهن ميشد و سراسر دنيا را ميگرفت.
ولي اينكه نميتوانست به درد خودش هم بخورد دردي بود، به درد ما كه بماند...
خيابان به خاطر اتفاقي مثل من و تو بند نمي آيد!
بد نيست آدمها كمي خفه شوند و با هوشياري به آنچه ميبينند بينديشند
"مارسل مارسو"
رفتيم يكي از اون گلدونهاي گنده رو خريديم كه گذاشته بود روي پله آخر توي گلخونه. بعد گفتيم كه دورش رو هم روبان هاي قرمز بپيچن چون ميدونستيم كه اون از روبان قرمز خوشش مياد. با اينكه اون قرمزي وسط اون سبزي برگهاي گلدون داشت يه جوري ميرفت روي اعصاب همه ولي من دو تا دستم رو محكم دور گلدون نگه داشتم كه كسي بهش نگاه چپ نكنه!
آخرش هم تا رسيديم در خونه شون و من گلدون رو دست به دست كردم تا برسه به صاحب اصلي اش يكي انداختش و فقط ديدم كه كه چند تيكه شد و همه اون خاكهاي خيس پخش شد وسط زمين و روبانها شروع كردن توي هوا به رقصيدن! دلم واسه گلدونه بيشتر از دستهاي خون آلود اوني كه انداخته بودش سوخت!